شب عاشورا برای اولین
بار سراغ مقتل خوندن رفتم و البته نشد و نتونستم کامل بخونم!
عبارتی در اونجا خوندم
که برام عجیب بود چطور تابحال نشنیدم و از چند نفر هم سوال کردم اونها هم نشنیده
بودند. مشابه جریانی که برای حضرت ابالفضل در رفتن داخل شریعه و نخوردن آب هست
برای امام حسین هم بوده با کمی تفاوت و به نظرم یکمی جگرسوز تر چون خبیثی وقتی میبینه
حضرت دارند سیراب می شوند با دروغی که میگه نمی گذاره لبان تشنه امام به آب برسه و
امام حسین همچنان تشنه می مانند. متن مقتل:
"پس سپاهیان بر
آنحضرت حمله کردند و آنجناب مانند شیر غضبناک در روی ایشان درآمد و شمشیر در ایشان
نهاد و آن گروه انبوه را چندان به خاک میافکند که باد خزان برگ درختان را و بهرسو
که رو میکرد لشگریان پشت میدادند.
پس از کثرت تشنگی راه
فرات در پیش گرفت، کوفیان دانسته بودند که آنجناب اگر شربتی آب بنوشد ده چندان از
این بکوشد و بکشد، لاجرم در طریق شریعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه
آنحضرت قصد فرات می نمود بر او حمله می کردند و او را بر میگرداندند.
اعور سلمی و عمر بن
حجاج که با چهار هزار نفر مرد کماندار نگهبان شریعه بودند بانگ بر سپاه زدند که
حسین را راه بر شریعه مگذارید، آنحضرت مانند شیر غضبان بر ایشان حمله افکند و صفوف
لشگر را بشکافت و راه شریعه را از دشمن بپرداخت و اسب را بفرات راند و سخت تشنه
بود و اسب آنجناب نیز تشنگی از حد افزون داشت سر بآب گذاشت، حضرت فرمود که تو تشنه
و من نیز تشنه ام، بخدا قسم که آب نیاشامم تا تو بیاشامی کانه اسب فهم کلام آنحضرت
کرد سر از آب برداشت یعنی در شرب آب من بر تو پیشی نمیگیرم، پس حضرت فرمود: آب
بخور من میاشامم و دست فرا برد و کفی آب برگرفت تا آن حیوان بیاشامد که ناگاه
سواری فریاد برداشت که ای حسین تو آب مینوشی و لشگر بسراپرده ات میروند و هتک حرمت
تو میکنند.
چون آن معدن حمیت و
غیرت این کلام را از آن ملعون شنید آب از کف بریخت و بسرعت از شریعه بیرون تاخت و
بر لشگر حمله کرد تا بسرا پرده خویش رسید معلوم شد که کسی متعرض خیام نگشته و
گوینده این خبر مکری کرده بود. پس دگرباره اهل بیت را وداع گفت، اهلبیت همگان
باحال آشفته و جگرهای سوخته و خاطره های خسته و دلهای شکسته در نزد آنحضرت جمع
آمدند و در خاطر هیچ آفریده صورت صورت نبندد که ایشان بچه حالت بودند و هیچکس
نتواند که حال ایشانرا تقریر نماید.
بالجمله ایشانرا وداع
کرد و بصبر و شکیبائی ایشان را وصیت نمود و فرمان داد چادر اسیری بر سر کنند و
آماده لشگر مصیبت و بلا گردند سپس رو بمیدان نمود"
مقتل منتهی الآمال/
شیخ عباس قمی ج 1 ص 392
کسی شنیده بود ؟
چند شب قبل آقای فاطمی
نیای معروف در شبکه چهار صحبت می کردند. من قسمتی از صحبتهاشون رو گوش کردم، می
گفتند گاها یک نقطه سفید در زندگی بعضی افراد هست که در لحظه دست اون فرد رو می
گیره و نجاتش میده. امروز که رفته بودیم روضه بیت آقای گلپایگانی منبری منبر خوبی
رفت و سرگذشت دو نفر از اصحاب امام حسین بنام عبدالله عمیر کلبی و زهیر رو تعریف
کرد که همین یک نقطه ها کمکشون کرده بود تا سرنوشت خیلی معمولی و شاید سیاهشون رو
با سرنوشت امام حسین گره بزنند و خودشون رو بهشتی کنند. این یک نقطه سفید خیلی
مهمه، مثلا زهیر فردی بود که سابقه سیاهی داشت، در جنگ صفین در لشگر معاویه با
سپاه امام علی جنگیده بود ولی به کمک همین یک نقطه سفید توانست روز عاشورا در رکاب
امام حسین شهید بشود. نکته ای که برای من در سرگذشت این دو نفر خیلی جالب بود نقش
همسرانشون در تصمیم شوهرشون برای یاری امام حسین بوده و بنظرم نشون دهنده نقش
حیاتی یک زن در شکل گیری تصمیم های خیلی حساس زندگی مرد می تونه باشه و اینکه یک
زن خوب چقدر میتونه در تکامل و عاقبت بخیری شوهرش نقش ایفا کنه و این مربوط به
زمان خاصی نیست.هزار سال قبل هم که رتبه اجتماعی زن در مقایسه با امروز خیلی پائین
بوده باز این اتفاق می افته، ماجرای عبدالله و همسرش رو که امروز شنیدم براتون نوشتم. تو این شبها و روزها التماس دعای زیاد.
عبدالله جوانی بود که
بهمراه همسرش در باغی در حوالی کوفه زندگی می کرد و به شغل باغبانی مشغول بود.
شنید که مردم برای جنگ آماده شدند، وقتی سوال کرد فهمید مردم برای جنگ با حسین بن
علی فرزند فاطمه دختر رسول خدا لشگر درست کردند و با شنیدن این خبر خیلی نارحت و
افسرده شد. به خانه برگشت، وقتی همسرش عبدالله رو در این حال دید علت رو جویا شد،
عبدالله اول از بیان جریان امتناع می کرد ولی با اصرار همسرش گفت که مردم برای حنگ
با چه کسی آماده می شوند و همانجا از تصمیمش برای رفتن به کربلا با همسرش صحبت
کرد. همسر عبدالله از تصمیم شوهر جوانش خیلی استقبال کرد و از او خواست که با هم و
به همراه شوهرش به یاری حسین بن علی بروند و در جنگ شرکت کنند. همان شب این زن و
شوهر خوشبخت در دل تاریکی از میان بیابان های کوفه و با وجود مراقبت های شدید
دشمنان به هر زحمتی بود خودشان را به لشگر امام حسین علیه السلام ملحق کردند.روز
عاشورا اولین نفراتی که از سپاه عمر سعد به میدان جنگ آمدند دو غلام بودند که برای
مبارزه حریف طلبیدند، عبدالله برای مبارزه با آنها به میدان رفت اما آن دو نفر
گفتند ما تو را نمی شناسیم و با تو مبارزه نمی کنیم، در واقع خواستند عبدالله را
که جوانی ناشناس و گمنام بود تحقیر کنند. عبدالله گفت مگر اختیار با شماست که
بشناسید یا نه و بسوی آنها حمله کرد. در میان مبارزه با آن دو نفر دست عبدالله قطع
شد ولی هر دو نفر را از پای درآورد. در اینجا عبدالله به سمت امام حسین برگشت و
شروع کرد به رجز خوانی و معرفی خودش و قبیله اش در قالب اشعار، همسرش به طرف
عبدالله آمد و گفت من تازه تو را شناختم و می خواهم با تو و همراه تو به بهشت
بروم. عبدالله هرچه از او خواست که به میان زنها برگردد همسرش قبول نمی کرد و می
گفت من تازه عاشق تو شدم و می خواهم که با تو کشته بشوم. عبدالله وقتی دید نمی
تواند همسرش را برای برگشتن راضی کند نگاهی به امام حسین کرد و از آن حضرت کمک
خواست، امام هم خطاب به همسر عبدالله فرمودند که جهاد و جنگ بر زنان واجب نیست و
از او خواستند که به میان زنها برگردد. همسر عبدالله به دستور امام احترام گذاشت
ولی با چشمات گریان از شوهرش جدا شد...
زهیر و همسرش هم باشه
برای پست بعد
پ.ن: مطالعه مطلبی که
دوست خوبم اسمارت علی از استادش نقل کرده رو هم توصیه می کنم. خیلی کوتاه و مفیده.
*حالا فکر می کنم
نوشته آخر من چطوری میشه؟
فکر می کنم او میخواست
شیرینی تجریه معنای والاتری از انسانیت را که خودش تجربه کرده بود به دیگرانی که پای
منبرش می نشستند هم بچشاند، وقتی به حرفهایش گوش می دادم می توانستم قسم بخورم این
حضور و گرما از یک تجربه لذت بخش، از یک درک خیلی خیلی والا سرچشمه گرفته است. بهرحال
...
اگر خلاء شبهای محرم و
رمضان و شعبان و بقیه ایامِ بدون اویم نبود حتما همین چند کلمه ها را هم نمی نوشتم
چون صحبت از این مقوله در توانم نیست. غرض بیان این خلاء بوده و هست.همین.

رفیق من سنگ صبور غمهام،
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی
دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از
لیلیا، خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام
نشونی، پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچ کس نیومد، سری
به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش!
طاقت بیار و مرد باش!
عکس رو ازفتوبلاگ زیبای کسوف برداشتم خیلی دوست دارم یه فتوبلاگ مثل این واسه خودم داشتم
پ.ن: الان برف دیگه از حالت نازی و شاعرانه مبدل به کولاک دحشتناکی شده که قطب شمال و جنوب رو با هم جلوی چشممان یکی کرده...
پ.ن2: نوستالژیک عجیبیه! سالهای شیرین کودکی که کاسه بدست به حیاط خانه می رفتیم و برفهای تمیز مشهد رو جمع می کردیم و با شیره مربای آلبالو بهم می زدیم و ... مزه یخ شیرینش بعد 15 سال هنوز زیر زبونه... عجیب خوشمزه می شد!
الان که نه شیره داریم و نه دست کوچک معصوممان را...
اینجا کلا شاید 10،15
نفر خواننده ثابت بیشتر نداره، همین چند نفر هم با این دیر به دیر آپ کردن های غیر
معمول می پرن، دست خودم نیست چیزی نمیاد که بنویسم، بهرصورت
اگر این گاسپارخان رو اعصاب بود من معذرت می خوام.
گفتم اعصاب... نمی دونم
کسی اخبار شبانگاهی چند شب قبل رو دید یا نه، کلی اعصاب من یکی خورد شد گزارشی بود
از عروسی یکی از خبرنگاران واحد مرکزی خبر، زیرنویس کرده بود عروسی مهدی حسن پور!
حالا عروسی خبرنگار تلویزیون چه ربطی به 70 میلیون آدمی که نشستن اخبار مملکت رو
ببینند داره من نمی دونم، موندم این آنتن تلویزیون قانونی چهارچوبی نداره برای پخش
کردن...؟! یعنی منم اگر خبرنگار تلویزیون باشم میتونم فیلم عروسیمو از اخبار مملکت
پخش کنم؟! خوبه ها...
حالا صحبت خبرنگار های
تلویزیون شد باز بگم، یه شب دیگه اون آقای حسینی بای لخت داشت تو استخر شنا می کرد
و گزارش میداد، من نمیدونم ساختار شکنی اگر منظور این دوستانه آیا بهتر نیست یکمی
تو ادبیات و گزینش اخبار و وارونه نشون دادن خیلی چیزها ساختار شکنی بشه، حتما ما
باید کلی اخبار وارونه تو بیست و سی به خورد ملت بدیم و به شعورشون توهین کنیم بعد برای اینکه مثلا ایجاد صمیمیت بشه از این (خیلی
عذر میخوام) ادا اصول ها در بیاریم...؟
والا ادب حضور مردمی
که پای تلویزیون نشستن هم خودش مقوله مهمیه، من خودم اگر بخوام بین 10 نفر یه
صحبتی کنم کلی بالا پائین میکنم که ادب اجتماع همون ده نفر رو رعایت کرده باشم،
حالا این دوستان چه حسابی می کنند و چه اعتماد به نفسی دارند که تو تلویزیون جلوی
این همه ملت اینطوری می کنند من نمی دونم، خدا نصیب نکنه آدم حواسش پرت بشه و خود
شیفتگی جای خلاقیت رو براش بگیره...من واقعا قصد جسارت یا متلک گفتن رو ندارم چون
یکی از دوستان هم اونجا هستند و ممکنه بد باشه من بی پروا بنویسم، ولی فکر می کنم
بعضی از خبرنگاران صدا وسیما گاهی یادشون میره پشت دوربین فقط اون یه نفر رفیق
فیلمبردارشون نیست، این دوربین حرمت داره درست نیست که بی حساب و کتاب برخورد کرد.
اما تا بحث اعصابه
بزارید این یکی رو هم بگم، تا حالا دوبار سرشب تو خیابون بودم که یکی از این ماشین
های چراغ گردن شخصی اومده و از بلندگوش میگه فردا فلان میدون فلان آدم رو اعدام
میکنند مردم عزیز تشریف بیارن! من واقعا حالم بد میشه، زانوهام شل میشه... این چه
کاریه واقعا؟!
تو خیابونی که مرکز خرید و تفریح مردمه و زن بچه
نشستن پیتزا می خورن، ماشینه میاد این طوری داد میزنه... این کجای اسلامه؟ اعصابی
که از من و ده ها نفر دیگه ممکنه خورد بشه، حالی که بد میشه این رو چه حسابیه؟
باز بحث اعصابه این یکی رو هم میگم اگرچه شاید بعدا پشیمون بشم، وزیر اطلاعات مملکت ما کم کسیه؟ از نظر
اعتباری که صحبتهای یه نفر میتونه داشته باشه میگم، تو گفتگوی ویژه خبری شب نیمه
شعبان،خود آقای وزیر در جواب مجری، دیدم که گفتند این دانشجوها این کار رو قطعا
کردند و ما درآوردیم. حالا بعد هشت ماه بازداشت موقت وزارت اطلاعات، دادگاه رای
بر بیگناهی دانشجوها داده، خب من اصلا در حدی نیستم و صلاحم نیست که قضاوتی کنم ولی همه این ها تو این مملکت اعصاب برا آدم نمیذاره دیگه...
من واقعا دلم بحال
خودم خیلی میسوزه که تو همیچین محیطی و تو همچین مملکتی دارم جوونی مو می گذرونم،
تلخ نمائی و سیاه نمائی هم اگر هست عیبی نداره گفتنش؛ چون واقعیته. من از اجتماعی
که دارم توش رشد می کنم اصلا راضی نیستم.
پست بعدی که سعی میکنم
سه چهار روزه آینده بزارم درباره اینه که کسی که مادرش یا مادر پدرش سیده در سیادت
هیچ فرقی با کسی که پدرش سیده نداره، با دلایل عقلی، شرعی و علمی هم ثابت میشه...
پ.ن: بحث اعصاب خوردیه
این یکی رو دلم نیومد جا بندازم چون واقعا اعصاب رو خورد میکنه، یه مصاحبه ای کرده
مجله شهروند با وزیر سابق راه که تو یه بخشهایی از این مصاحبه ایشون جریانات
فرودگاه امام و لغو قرارداد اون شرکتی که از ترکیه قرار بوده اونجا رو بسازه رو تعریف
کردند، برای مایی که در جریان مراودات اون بالا بالایی ها نیستیم خیلی جالبه که
ببنیم بعضا مملکتمون داره با چه "مَنِشی" اداره میشه، این منش و این روابط
حاکم یجورایی میتونه اعصاب آدم رو خورد کنه! که در جهت تکمیل موارد بالا ارائه
میشود، لذت ببرید!
خب متاسفانه وبلاگ شهروند امروز این شماره از مجلشونو نمی دونم به چه علتی جا انداختن و رو وبلاگ قرار ندادند، من قسمت خورد کننده رو میشینم و آن لاین برای شما تایپ می کنم. لذت ببرید!
خبرنگار: منظورتان قرارداد
تاو است که یک شرکت ترکیه ای مجری توسعه و تجهیز فرودگاه امام شده بود؟
خرم: بله! قراردادی که بسته شد 200 ملیون دلار ارزش داشت. طرف قرارداد شرکتی بود که هماهنگ و طرفدار دولت
و حزب حاکم ترکیه یعنی عدالت و توسعه بود.این شرکت مثل ما که سد سازیم فرودگاه ساز
است، ترمینال 3 دبی، قاهره، مالزی، و... قرار است توسط این شرکت ساخته شود.فرودگاه
امام را به آنها واگذار کردیم بدون اینکه قرار باشد یک ریال از منابع مردم به این
شرکت پرداخت شود. قرار بود ظرف دو سال فاز 2 فرودگاه، ترمینال، هتل 4 ستاره،
کترینگ، و... بسازند، 9 سال بهره برداری کنند بعد به ما تحویل دهند. مملکت بعد از
9 سال صاحب یک فرودگاه مدرن شده بود بدون اینکه یک قران پرداخت شود.اما مجلس هفتم
یکی از برخوردهای قاطعش این بود که این قرارداد را لغو کرد.
در حالی که عدم بهره
برداری از این فرودگاه از سال 85 سالانه 200 میلیون دلار ضرر مادی به مملکت وارد
کرد. این ضرر به غیر از مسائل حیثیتی و معنوی است.الان هم هیچ کس حاضر نیست فاز
دوم فرودگاه امام را با 400 میلیون دلار انجام دهد. با 200 میلیون قرارداد، قرار
بود کار از اردیبهشت 83 شروع شود و اردیبهشت 85 به بهره برداری برسد. اما الان که
آذر 86 است هنوز فراخوانی صادر نشده است. (آخ،خسته شدم!)
خبرنگار: آقای مهندس!
ترک ها به نعهد خود عمل می کردند؟ مثلا امکان داشت تجربه ژاپنی ها در توسعه میدان
نفتی ازادگان برای فرودگاه امام تکرار شود؟
خرم: خیر، چون هنوز
کار شروع نکرده و قراردادی منعقد نشده بود 17 میلیون دلار جنس در فرودگاه امام
داشتند. وقتی به دنبال مصوبه مجلس قرارداد را لغو و آنها را از فرودگاه امام بیرون
کردند مدیر تاو به من گفت:" شما به ما کلک زدید، ما به شما اعتماد کردیم و 17
میلیون دلار جنس آوردیم، شما به بدترین شکل ممکن ما را بیرون انداختید، شما به هیچ
تعهد و امضایی پایبند نیستید." (آخ کمرم!)
خبرنگار: پشت پرده لغو
قرارداد تاو چه بود؟
خرم: مسائل مختلف بود،
من قضیه فرودگاه را خیلی عریان در جریان استیضاح خوذم گفتم.برخی نهاد های نظامی
خواهان واگذاری توسعه فرودگاه به آنها به جای تاو بودند.
اما ما معتقد به
برگزاری مناقصات برای تمامی پروژه ها بودیم.بعضی ها از این قضیه ناراحت بودند و
مشکلاتی ایجاد می کردند. در کنار همین مسئله برخی نهاد های نظامی خواستار تملک
بخشی از زمین فرودگاه بودند. آنها به دنبال این بودند که فرودگاه امام
نظامی-غیرنظامی شود. من هم از رهبری امریه داشتم که فرودگاه امام صرفا غیر نظامی
است. اما این نهادها به رغم داشتن امریه از سوی من اصرار داشتند برای ایجاد پایگاه
هوایی در فرودگاه امام زمین بگیرند من هم مخالفت می کردم.
خبرنگار: تصمیم برگشت؟
خرم: خیر هنوز همان
تصمیم است، فرودگاه امام غیر نظامی است.....
دلیل دیگر لغو قرارداد تاو، مخالفت با من بود. من در جریان
برگزاری انتخابات مجلس هفتم و رد صلاحیت گسترده مواضع مشخصی گرفتم و از همان ابتدا
به محدود کردن حق انتخاب مردم اعتراض کردم.پس شکل گیری مجلس هفتم در یک شرایط غیر
رقابتی اکثریت مجلس که مخالفان دولت به حساب می آمدند به دنبال تلافی بودند و به
اعتقاد من با لغو قرارداد و استیضاح من خواستند انتقام بگیرند.(آخیش تموم شد! کمرم
داغون شد تا تایپ کردم علاوه بر اعصابم که قبلا از خوندش داغون شده بود.)
