تبليغاتX
دنیای ممد و محمد
دنیای ممد و محمد
پراکنده جات
کماکان نوشتن برام سخته و ننوشتن مایه آسایش ولی سعی میکنم...

چند وقتی هست که بخاطر دست شکسته مادرم، کارهای آشپزخونه رو انجام می دم، البته فقط ظرف ششته می کنم و زحمت غذا پختن هنوز بر دوش مادره، اما مطلبی که احساس می  کنم بنوعی وظیفه دارم بنویسم در باب زحماتیه که مادران ما در آشپزخونه می کشند و ما مردها اصلا عین خیالمون نیست.

حقیقتش خود من هم تا قبل از اینکه مجبور بشم یکسری کارها رو در آشپزخونه انجام بدم متوجه نبودم که مثلا برای سه وعده غذا یا به عبارتی سه وعده سفره انداختن و اطعام اهل منزل و جمع کردن و شستن ظرفهای کثیف و بقیه کارها، مادر چقدر باید زحمت بکشه در حالی که نه شرعا نه قانونا در قبال این مسائل وظیفه ای نداره، در واقع اگر قرار باشه همیشه بوی مطبوع غذا تو خونه شنیده بشه و ما غذاهای خوشمزه بخوریم و آشپزخونه همیشه مرتب و تمیز باشه بدون تعارف باید دو سوم عمر و انرژی مادرمون در آشپرخونه صرف بشه که واقعا دور از انصاف و عدالته که یک زن عمر مفید و جوانی و انرژی ش رو در خونه به شستن و رفتن بگذرونه...

بعد از اینکه دست مادرم  اینطوری شد مجبور شدم مقداری از کارهایی که قبل از اون همیشه به عهده ماردم بود رو خودم انجام بدم، اینجا بود که تازه شصتم خبر دار شد که مادر چه زحمتی در آشپزخونه می کشه و ما با بی توجهی و گاها با ناسپاسی از کنارش رد می شیم، متاسفانه...!

مثلا برای درست کردن یک ظرف سالاد باید بیشتر از نیم ساعت پای ظرفشویی دونه دونه برگهای کاهو رو به دقت می شستم تا گل و خاکش تمیز بشه، پس این سالادی که می خوریم آماده کردنش زحمت داره...

یا بعد از ناهار با اینکه کلا سه نفر بیشتر نیستیم و ظرف کثیفمون نسبتا کمه، ولی حداقل نیم ساعت تا چهل دقیقه سرپا باید ظرف ها رو بشورم و بعد از اینکه خشک شدن هم باید مرتب در کابینت و هر ظرفی سرجای خودش بچینم که اینم کلی وقت می بره...

البته از ظرف شستن خوشم میاد و لذت می برم و بعد از اینکه مثلا ظرفهای یکروز رو جمع می کنم و آخر شب یکدفعه با هم ترتیب همه شون رو میدم احساس رضایت خاصی (ای بابا...) بم دست میده و خلاصه با ظرف ششته کردن هیچ گونه مشکلی ندارم.

ولی واقعا اگر قرار باشه مادر عمرش و جوونیش رو برای شکم ما صرف کنه و بخاطر ساعتها سرپا ایستادن تو آشپزخونه، در میانسالی هزار جور پادرد و روماتیسم و قند و کمر درد و ... بگیره، فکر می کنید این درسته؟

حالا بدتر از همه این حرفا اینه که مادر یک صبح تا ظهر توی آشپزخونه زحمت کشیده و غذای خوبی رو درست کرده بعد ما بیایم بخوریم و اونطور که باید تشکر نکنیم...این دیگه واقعا خیلی بده!

بهرحال می خواستم بگم که وظیفه هیچ مادری نیست که عمر و انرژی و جوونی و وقتش رو برای خورد و خوراک ما بگذاره، حالا که مادران این لطف رو می کنند قدردان باشیم و سپاسگذار.

مطلب دیگه اینکه با اجازه در صدد رفتن به وردپرس هستم، نه به این خاطر که چیز جدیدی اومده به بازار و کهنه شده دل آزار، چون اصلا وبلاگ نویس به اونصورت نیستم که بخوام تا چیز جدیدی مطرح شد به سمتش برم، موضوع اینه که متاسفانه با بلاگفا مشکل دارم و حداقل توقعاتم رو برآورده نمی کنه...

سعی می کنم در نوشته ای جداگانه چند مشکل اساسی بلاگفا و امتیازات وردپرس نسبت به اون رو بنویسم.

برای دوست عزیزم اسمارت علی هم که بعد از مدتها تصمیم گرفته وبلاگ بنویسه یک وبلاگ تر تمیز در وردپرس درست کردم تا از وردپرس شروع کنه و به این وسیله از وبلاگ نویسی تجربه شیرین تری رو داشته باشه و من هم اونجا تنها نباشم!

اما دیگه مطلب آخر آخر اینکه عرفان دعوت کرده قشنگ ترین حرفی که شنیدیم رو بنویسیم، حقیقتش این یک چیز خیلی خیلی نسبیه که شاید در آینده حرف دیگه ای هم باشه که بنا به موقعیت و وضعیت روحی آدم براش خیلی زیبا باشه، ولی فعلا علی الحساب یک بند هست که خیلی تو مغزم می پره...

تیتراژ آخر نمایش نیمکت که می خونه:

همیشه فکر می کردی نفر اولی...!

یه روز می فهمی که یکی مونده به آخری...!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط محمد |
دردهای نهفتنی
 

دردهای من، جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

شعر:قیصر امین پور / از وبلاگ  زهرا

پ.ن:از مدیکو و اسمارت علی ممنون چون دلداری دادند

پ.ن2:عکسها مال پسرخالمه که پیشم نیست و شهرستانه و دلم داره از دوریش می ترکه...

پ.ن3:نوشتنم نمیاد هرکار می کنم و فکر می کنم تا یه مدتی هم وضع به همین منوال باشه که باید

عذر خواهی کنم.

 
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط محمد |
من گریه کردم




+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط محمد |
مش رمضون

کبک بودیم کلاغ شدیم

خورشید بودیم چراغ شدیم

جنگل بی حصار بودیم

حالا یدونه باغ شدیم

چشمامونو بسته بودیم

به سفره بزرگ شب

دست که به سفره رفت ولی

پای ملاغه داغ شدیم

گندمای مزرعمون خوشه های طلایی داشت

دستای ما توده به خاک نهال سادگی می کاشت

آب زلال چشممون شیر ستاره بود ولی

قصه چاه آب شهر فکرا رو راحت نمی ذاشت

مش رمضون!

دیدی تو شهر

رو قله ما زین زدن

دیدی که پهلوونا رو

با یه کلک زمین زدن

غول سیاه وسوسه

غیرت ما رو خورده بود

کباب چرب پایتخت...

گوشت الاغ مرده بود!

 

چشمه بودیم سراب شدیم

بره بودیم کباب شدیم

ستاره بودیم توی شب

اما یهو شهاب شدیم

تو غربت آهن و دود

کوه غرورمون شکست

تو پایتخت شبیه یه

سوال بی جواب شدیم

دیدی چه ساده گم شدن آرزوهامون توی باد...

آخ چی می شد که نون دل باز توی سفرمون بیاد

اما نه پای رفتن و نه روی برگشتنی هست

زندگیمون

همین شده ...

دلتنگی خیلی زیاد!

 

مش رمضون!

دیدی تو شهر

رو قله ما زین زدن

دیدی که پهلوونا رو

با یه کلک زمین زدن

غول سیاه وسوسه

غیرت ما رو خورده بود

کباب چرب پایتخت...

گوشت الاغ مرده بود!

متن ترانه مش رمضون با صدای رضا یزدانی

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط محمد |
از مرگ...
 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستان اش از ابتذال شکننده تر بود.

هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

                  از آزادی ی آدمی

                                         افزون باشد.

                                                                             احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا