
امروز به همراه پدرم رفتیم تشییع پیکر مرحوم حاج آقای لطیفی.
ایشان یکی از موالیان و خدمتگزاران امام زمان بوده اند که عمرشان را برای خدمت به آن حضرت و اداره امور مسجد مقدس جمکران وقف نموده و این ساختمان کنونی مسجد جمکران را بنا کرده اند.
من فقط یکبار برای عکاسی و آنهم شاید کمتر از یک ساعت موفق شدم ایشان را از نزدیک ببینم ولی می توانم با تکیه بر همین ملاقات کوتاه بگویم که ایشان حقیقتا مرد خدا بود...
امروز هم تشییع شان خیلی با صفا و شور خاصی برگزار شد و من بواقع دیدم که موالیان اهل بیت در دل مردم چه جایگاهی دارند، شاید ساده و بی پیرایه بود ولی معنویت خاصی بر مراسم حاکم بود که آدم را تحت تاثیر قرار می داد.
حقیقت این است که فرق ایشان با دیگر مدعیان امام زمان این است که او مخلصا و خالصا حضرتش را می خواست و عمرش را هم بی هیچ ادعایی وقف محبتش کرده بود و از امام زمان برای خودش خرج نمی کرد.
متاسفانه بخاطر پیامی که احمدی نژاد داده ممکن است تصور شود رویه ایشان در رابطه با امام زمان مشابه رویه احمدی نژاد است که اینطور نیست و توضیح دادم.
موقع نماز میت هم خواندند که اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا...
با خودم فکر کردم واقعا آیا ما طوری زندگی می کنیم که فردا روز سر جنازه مان بتوانند این جمله را براحتی بگویند ...؟
این جمله ای که جزو نماز میت است و لا جرم باید بر سر پیکر همه ما خوانده شود.
لااقل سعی کنیم طوری نباشد که وقتی این جمله را خواندند مردم توی دلشان کر و کر بخندند...
پ.ن۱: در مراسم یک نفر با حالی پریشان بود که با چشمان گریان دستانش را به آسمان بلند کرده بود و فریاد می زد "اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا" و به جنازه اشاره می کرد، خیلی تاثیر گذار بود...
پ.ن۲: آقا رضا هم مطلبی نوشته ...
پ.ن۳: اینطور که یک تحقیقی کردم این جمله از اجزای مستحب نماز میت است، ولی خب معمولا می خوانند.
ابر جواني در ميان توفان عظيمي بر فراز درياي مديترانه به دنيا آمد. اما فرصت رشد در آن منطقه نيافت؛ باد عظيمي تمام ابرها را به سوي آفريقا راند.
همين كه به قاره آفريقا رسيدند، آب و هوا عوض شد: آفتاب تندي در آسمان مي درخشيد و در زير، شن هاي خشك صحرا ديده مي شد. باد آن ها را به سوي جنگل هاي جنوب راند، در صحرا هيچ باراني نمي باريد.
بنابراين، ابر هم مثل انسان هاي جوان، تصميم گرفت از پدران و دوستان پيرترش جدا شود و به كشف
جهان بپردازد.
باد اعتراض كرد:" چه كار مي كني؟ صحرا همه جا يك شكل است! به گروه برگرد تا به مركز آفريقا برويم. آنجا كوهها و درختان زيبايي وجود دارد!"
اما ابر جوان وعاصي توجه نكرد. كم كم ارتفاعش را كم كرد و سرانجام نزديك تپه هاي شني، پشت نسيم ملايمي نشست.پس از مدت درازي، متوجه شد يكي از تپه ها به او مي خندد.
تپه هم جوان بود. باد تازه آن را شكل داده بود. همان جا، ابرعاشق تپه شد.
«روز به خير. زندگي آن پايين چطور است؟»
«با تپه هاي ديگر، خورشيد، باد و كاروان هايي هم صحبتم كه هر از گاهي از اينجا مي گذرند. گاهي خيلي گرمم مي شود، اما تحمل مي كنم. زندگي در آن بالا چطور است؟»
«اينجا هم باد و خورشيد كنار ماست، اما حسنش اين است كه مي توانم در آسمان بگردم و با چيزهاي زيادي آشنا بشوم.»
تپه گفت:«زندگي من كوتاه است. وقتي باد از جنگل برگردد ناپديد مي شوم.»
«حالا غمگيني؟»
«حس مي كنم به هيچ دردي نمي خورم.»
«من هم همين حس را دارم. باد تازه كه بيايد، مرا به جنوب مي راند و باران مي شوم. به هر حال سرنوشتم همين است.»
تپه لحظه اي مكث كرد، بعد گفت:
«مي داني اينجا در بيابان به باران مي گوييم بهشت؟»
ابر با غرور گفت: «نمي دانم مي توانم به چيزي به اين مهمي بدل شوم يا نه.»
«از تپه هاي پير افسانه هاي زيادي شنيده ام. مي گويند بعد از باران، گياه و درخت ما را مي پوشاند. اما هيچ وقت نفهميدم اين يعني چه. در صحرا خيلي كم باران مي بارد.»
اين بار ابر مكث كرد. اما خيلي زود، دوباره خنديد:
«اگر بخواهي، مي توانم باران برسرت بريزم. همين كه رسيدم عاشقت شدم و دلم مي خواهد هميشه
كنارت بمانم.»
تپه گفت: «وقتي براي اولين بار تو را در آسمان ديدم من هم عاشقت شدم. اما اگر موهاي زيبا و سفيدت را به باران مبدل كني مي ميري.»
ابر گفت: «عشق هرگز نمي ميرد. دگرديسي مي يابد؛ مي خواهم بهشت را نشانت بدهم.»
و با قطره هاي ريز باران، شروع كرد به نوازش تپه؛ زمان درازي به همين شكل ماندند، تا اينكه رنگين كمان
ظاهر شد.
روز بعد، تپه ي كوچك از گل پوشيده شد.ابرهاي ديگري كه از آنجا مي گذشتند، ديدند كه آنجا، جنگل كوچكي بوجود آمده و آن ها هم بر تپه باريدند. بيست سال بعد، آن تپه، واحه اي شده بود، كه با سايه درختانش، مسافران را پناه مي داد.
و همه اين ها به خاطر اين بود كه روزي، ابري عاشق، نترسيد و زندگي اش را فداي عشق كرد.
پ.ن: فکر می کنم تا نیمه شعبان ننویسم.
وقتی حال و حس نوشتن نیست از این داستانهای آماده کناری دارم که بزارم رو وبلاگم، خوبم هست بنظرم...
لازمه كه از دوستان دفتر توسعه وبلاگ نویسی دینی عذر خواهي كنم.
حقيقتش فكر مي كنم در نوشتن اون مطلب كمي زياده روي كردم و تند نوشتم، مطمئنا هيچ قصد سوئي نداشتم و هنوز هم نمي دونم دقيقا كجاي مطلب باعث ناراحتي شده بود...؟
در واقع شايد لحني كه براي بيان انتقادات برگزيدم ظاهرا زياد خوشايند نبوده و قبول دارم "به حكم آنچه براي خود نمي پسندي براي ديگران هم نپسند" انتقاد با اون لحن خوب نيست زياد...
ميدونين...گاهي مطلبي كه اصلا فكرشو نمي كني كه خونده بشه و يا براي كسي مهم باشه (و بخاطر همين ذهنيت راحت مي نويسي) مورد توجه و در پي اون واكنش ديگران قرار مي گيره.
بهرحال اميدوارم صميمانه عذر خواهي من رو بپذيرند و از من دلگير نباشند و اگر اون مطلب باعث ناراحتي يا كدورت کسی شده با اين عذرخواهي مرتفع شده باشه...،ممنون.
این چند خطی که پایین می نویسم یک عقیده و منش فکری است که خیلی ها به آن گرایش دارند، شما هم بخوانید و فکر کنید درباره اش، بعد اگر نظری بود بنویسید.
يكراست مي روم سراغ اصل مطلب:
" اگر قرار بود انسان با فكر خودش به حقايق دست پيدا كند كه خدا پيامبران را نمي فرستاد.
انسان نبايد با اتكاء به فكر محدود خودش زندگي كند بلكه بايد به علم متكي باشد.
علم هم فقط در اختيار خدا و نمايندگان خداست و انسان بايد براي رهايي از جهل به آنها رجوع كند.
اگر انسان بخواهد به فكر خود صد در صد تكيه كند، ممكن است راه درست را انتخاب كند و احتمال خطا هم خيلي زياد است، پس انسان نبايد به فكر محدود خودش تکیه كند. "
البته بدون اينكه بخواهم اين حرف را رد يا ضعيف كنم (بهيچ وجه)، لازم به تذكر است كه سلايق و برداشت هاي عملي فكري علماء و اساتيد اخلاق و ريش سفيدان هم بعنوان يك منش خاص در زندگي، زير مجموعه تدين محسوب خواهد شد. در واقع صراط مستقيم علاوه بر دستورات خدا و پيامبر و امامان، لا جرم شامل برداشت ها و سلايق علماء هم خواهد بود.
همين ديگه ...اگر كسي چيزي به ذهنش مي رسد خوشحال مي شوم بدانم.
پ.ن: به فتوبلاگ هم نگاهی بیاندازید...
تهیه گزارش از پشت صحنه بانوی اول قصر
صدا و سیما با اعزام یک گروه به کشور کره، قرار است گزارشی با تهیه کنندگی منصور ضابطیان از پشت صحنه مجموعه تلویزیونی جواهری در قصر تهیه کند.
این سریال که به « بانو یانگوم » مشهور است، رقابت بانوان دربار را نشان می دهد که برای ارتقای مقام و نزدیکی به امپراتور با افراد نزدیک به وی ارتباط (!)برقرار می کنند.
این نخستین بار است که رسانه ملی برای یک مجموعه خارجی آنهم با موضوعی نه چندان اخلاقی به گزارش پشت صحنه آن اقدام می کند. این در حالی است که هم اینک شخصیت های بسیاری به دلیل کمی لغزش در رفتار اخلاقی خود، ممنوع التصویر و ممنوع المصاحبه هستند. ( لینک خبر در سايت مبارزين )
دل و دماغ سياسي نوشتن و گير دادن و اين مسائل را ندارم، ولي چند روز قبل كه اين خبر كوتاه را در مورد يانگوم ديدم خيلي تعجب كردم و خيلي بيشتر عصباني شدم.
نه چندان اخلاقي...
موقع تماشاي جواهري در قصر ذهن انسان به تنها جايي كه نمي رود موضوعات غير اخلاقي است، من نمي فهمم مفاهيمي مثل ايثار، فداكاري، صبر، احترام، تواضع، حيا، اميد، پشتكار، و... را اين افراد نمي بينند در سريال يا توجه شان به چيز ديگر است يا اين مفاهيم نه چندان اخلاقي حساب مي شوند...؟
فكر مي كنم اين از توفيق اين سريال است، چون آن قدر خوب مبلغ ارزشهاي انساني بوده كه عده اي وقتي عكسهاي هنرپيشه هايش در خارج از سريال را مي روند و مي بينند آن تصور ذهني شان از يانگوم به هم مي خورد و شروع مي كنند به حرفهاي اين چنيني. ..
ولي در حقيقت مهم آن چيزي است كه ما هم اكنون از تلويزيون مي بينيم، مردم از آنچه مي بينند بخاطر مفهومش راضي اند و خوششان مي آيد، مردم بيكار نيستند كه بروند جزئيات احيانا سانسور شده سريال يا فلان شوي لباسي كه بازيگرانش داده اند را استخراج كنند. پس اگر حتي خرده شيشه اي هم در داستان يا بازيگران يانگوم وجود داشته باشد (به فرض...) حرف اين افراد بي جا و غير قابل توجه است، چون همانطور كه گفتم مهم آن چيزي است كه ما از تلويزيون مي بينيم.
و خوب است بدانيم كه گروهي از آدم هاي مذهبي بخاطر همان تفكر بشدت جنسيتي كه قبلا هم اشاره كرده ام، طاقت تميز و مرتب ديدن خانمها را ندارند، حتي اگر پوشش كاملي مثل جواهري در قصر داشته باشند، اين هم نكته خيلي مهم و موثري در مخالفتشان است.
پ.ن:حالا من كشته مرده جواهري در قصر هم نيستم ولي معمولا مي بينيم خصوصا بعد قضيه مرگ هن.
پ.ن۲: آموزش بلاگ رولینگ برای دو نفر از بچه ها که خواسته بودند...
عکس هم اضافه کردم که دیگه خیلی راحت شده...
لازم بذکره برای علی آقا که می گفت با بلاگ رولینگ لینک خاندان معزز ابطحی ممکنه بیاد زیر لینک بقیه ملت قرار بگیره تذکر بدم که علی جون، میتونی لینک خاندان معظم رو با کد بلگفا بندازی اون بالا و بقیه لینک هاتو با کد بلاگ رولینگ در زیرش قرار بدی.اینطوری هیچوقت لینک خاندان معظم پائین تر از بقیه لینک ها قرار نمی گیره و همیشه همون بالا می مونه چون اصلا کدش بلاگفاست...
پ.ن۳: محسن جون مطلب خلاصه تر از این نمیشه.
گاهي كه فراموشت مي كنم، گاهي كه گريه ام خشك مي شود، گاهي كه نمي توانم صدايت كنم، گاهي كه برايم سخت و دور و ساكت مي شوي، وگاهي كه اعظم زندگي ام همين گاهي ها مي شود، در اينجا بازهم دوست دارم بگويم مرا ببخش، گرچه كه نمي دانم چه اتفاقي خواهد افتاد و اينجاست كه هنوز دوست دارم عادت "ببخش" گفتنم را تكرار كنم بلكه يادم نرود هنوز مخلوق توام.

از محل زندگي ما، در افق يك كوه ديده مي شود، كه روي آن ايستگاه آنتن تلويزيون قرار دارد.
من هميشه به اين كوه و آن ايستگاه و اتاقكش، كه خيلي هم ريز هستند (در عكس مشخصه)، نگاه مي كنم و در دلم، شايد بخاطر ماجراجويي، مرتب آرزو مي كنم روزي به آنجا بروم.حداقل بعنوان يك سفر چند روزه و با پاي پياده.
يكي از دوستانم كه در صدا و سيماست مي گويد دو نفر از مهندسين فني شبانه روزي و در شيفت هاي يك ماهه در آنجا تنها بسر مي برند.
كوه خيلي بلند و خيلي هم دور است، خورشيد براي ما در پشت آن غروب مي كند و براي آنها حتما خيلي زيباتر و در امتداد خط افق غروب خواهد كرد...
هميشه دوست داشته ام جايي زندگي كنم كه براحتي طلوع يا غروب خورشيد پيدا باشد. به همين خاطر، زماني كه دوربين هنوز داشتم، در مواقع دلتنگي به تپه هاي اطراف شهرك مي رفتم و از غروب يا طلوع عكس مي گرفتم و لذتش را هم كامل مي بردم. به قول مرحوم خانم صداقتي، نگاه كن... ببين... يه نفر داره روي بوم آسمون، توي افق، چه نقاشيهاي قشنگي مي كشه...
وقتي احساس مي كنم نبايد خروجي داشته باشم، وقتي حس مي كنم نياز به تنهايي دارم (كلا ترجيح مي دهم تنها زندگي كنم)، آرزو مي كنم كاش شغلي داشتم كه ماهها روي آن كوه، تنها و براي خودم زندگي مي كردم. اين وضعيت بنظرم خيلي ايده آل مي تواند باشد،چون خوبي هاي انسان براي خودش باقي مي ماند و بدي ها و كاستي هايش هم نسبتا در آن جا خواهد ماند، و در نهايت اينكه، در عين لذت بردن از تنهايي و پرده نشيني و دور شدن از هياهوي زندگي اجتماعي، ولي از همان نقطه ريز و دور، به مردمش هم خدمت مي كند و به همين خاطر، وجودش در اوج تنهايي عاطل و بلااستفاده نخواهد بود، چون دوستم مي گويد آنها در آن بالا وظيفه خيلي حساسي دارند كه مربوط به شبكه هاي استاني و ملي و اين مسائل است.
تصور:
صندلي ام كنار درب اتاقك و رو به بيابان است، باد مي وزد و خورشيد دارد غروب مي كند، من وظايفم را به بهترين نحو انجام داده ام و اكنون با دوستم كه همكارم است نشسته ايم و غروب را تماشا مي كنيم.
صداي شجريان هم مي آيد...
اينترنتي در كار نيست. از زندگي در خلاء خبري اجتماعي سياسي، لذت مي بريم...فقط براي اينكه متوجه روزهاي باقي مانده از نوبت كارمان بشويم به تاريخ نگاهي مي كنيم...
به ساعت احتياج نداريم چون مانعي از ديدن خورشيد وجود ندارد، طلوع و غروبش پيداست...
كافيه، مي خواهم بگذرد و شيرين بماند اين رؤيا.
من محكوم شكنجه يي مضاعفم:
اين چنين "زيستن"...
و "اين چنين"
در ميان شما زيستن
با شما زيستن
كه ديري دوستدارتان بوده ام.( از احمد شاملو )
اينجا براي من يك مجال بود براي تجربه، براي بزرگ شدن، براي سريع فهميدن، براي تند رشد كردن...
اينجا دنياي ممد و محمد بود و "مي خواهم" كه هميشه باشد.
نمي خواهم اجازه بدهم ممد برود و محمد تنها باشد كه اين عين نقصان و ريا و سانسور و دروغ و تزوير است، اصلا دوست ندارم...
كسي كه احساس وظيفه كرده و سعي كرده كاري كند اما عرصه را بر ممد من تنگ كرده و ممد خواست كه برود و ديگر نباشد ولي من نگذاشتم، چون نمی خواستم.
كسي كه نوشته هاي مرا بر طبق برداشت شخصي خودش حساسيت برانگيز خوانده و از راهي وارد شده كه نبايد وارد مي شد (بايد به خودم مي گفت)... اشكال ندارد، ممد من اينجا ديگر آزاد نخواهد بود و مسائلي و خطوطي را (علاوه بر خطوط قبلي) تحمل خواهد كرد ولي اميدوارم اين احساس وظيفه ها بر سر ديگران نيايد.
پ.ن1: شايد نيمي از نوشته ها را حذف كردم (!!؟) بعلاوه بحث وبگردي.
پ.ن2: من مجاهدتي مي كنم كه با اين وضع پيش آمده (بحران وبلاگي) هنوز ادامه مي خواهم بدهم وگرنه هركس ديگري جاي "من" بود تا الان 10 باره وبلاگ مبلاگ را اندخته بود دور...
ولي من ادامه "مي خواهم" بدهم، گرچه دهنم زده شده است.
