تبليغاتX
دنیای ممد و محمد
دنیای ممد و محمد
از هر دري سخني (2)

چند مطلب...

  

- ذوق زده مي شويم

سوم اينكه: سايت فليكر ظاهرا بعضي جاها و خيلي جاها از ليست فيلترينگ خارج شده و بايد صادقانه بگويم كه ذوق كرده ام از دوباره سير و سفر كردن در دنياي بواقع كوچك شده فليكر.البته فعلا چون وقت ندارم آلبوم خودم را خوب مرتب نكردم ولي بهرحال فعاليت در فليكر خيلي خوب و جذاب است.فقط نمي دانم جاهاي ديگر هم فيلترش رفع شده يا نه...دوستان يك زحمتی بکشند و ببينند اگر فيلتر است يك كامنتي لطف بفرمايند بنويسند تا بفهمم كه فيلترش آيا همه جا برداشته شده يا فقط قم است.

 

- نظر مي دهيم

چهرام اينكه: من يك نظري دارم در مورد فوتبال و علت بد بازي كردن و خراب كاري هاي تيم ملي. شما اگر دقت كنيد تا بازيكن ما يك حركت خوبي مي كند يا دريبل مي زند يا يك فراري مي كند و خلاصه حركت مثبتي انجام مي دهند، اين گزارشگران علي الخصوص خياباني و تا حدودي مزدك و فردوسي پور چنان هيجان زده مي شوند و شروع مي كنند به تعريف كردن از خصوصيات ملي ميهني تيم ملي كه بله اصلا تيم ما فلان و بهمان و اينها...در همين لحظه يا چند لحظه بعد تمام بازي خوب ما بهم مي ريزد و همان بازيكن خراب مي كند.حتي در واليبال هم همينطور، تا يارو مي گفت به! عجب سرويسي... تيم ما اصولا آبشار هاي محشري مي زنه... و الي آخر، در همان لحظه تيم گند مي زند...خلاصه اينكه فكر مي كنم شوري چشم گزارشگران احساساتي در خراب كاري هاي تيم تاثير دارد و اصلا عاملش همين است و فاصله هم تاثير ندارد، از همين تهران شوري چشمشان تا مالزي و مراكش اثر مي كند.

 

- لذت مي بريم

پنجم هم اينكه: دلستري جديدا آمده به نام ايستك. طعم ليمويش به نظر من، فوق العاده است، تازه امتحانش كردم و براي من يكجورايي خاطره انگيزه طعم ويژه اش، كه بخاطر همين در وبلاگ مي نويسم، طعمش يادآور طعم كيك لي لي پوت هايي است كه دوازده سال قبل در مدرسه مي خريديم و مي خورديم و واقعا طعم هاي خوب هميشه در ذهن آدم مي ماند.

 

- ناراحت و غمگين و افسرده و ...كلا حالمان گرفته مي شود

واقعا حالم گرفته شد. من هميشه فكر مي كردم كه عمرم تلف شده است و كاش 65 بدنيا نمي آمدم و كاش 55 متولد شده بودم، ولي هيچ وقت اين مساله را كه در ذهنم بود در بيرون مصداقش اتفاق نيفتاده بود...خلاصه سرتان را نخورم قضيه اين بود كه رفته بودم كلاس تابستوني واليبال اسم بنويسم تا تحركي حاصل شود، مسئول ثبت نام پرسيد متولد چندي؟ گفتم 65 ..گفت نمي شه، فقط 69 به بعد رو ثبت نام مي كنيم...گفتم چرا؟ گفت كه نميشه شرايطش همينه...گفتم آخه علت؟ گفت شروع اين ورزشها مخصوص نوجوون هاست، بايد از نونهالي شروع كرد... بهتم زده بود و با يك بغض نهفته اي گفتم: من هم جوونم! گفت: نه... نميشه از شماها گذشته ديگه، بدرد اين نمي خورين شما... بعد شروع كرد به تلفن صحبت كردن و من هم با يك ناراحتي عميقي آمدم بيرون.

ياد صحنه اي كه ويلي وونكا در فيلم كارخانه شكلات سازي موي سفيدش را مي بيند افتادم، يعني همان حال را حس كردم كه دارم...واقعا كاش از عمرم بهتر استفاده كنم.

 

تعجب مي كنيم (2)

من بواسطه شرايط تحصيلاتم تا بحال با خانمها در يك كلاس نبودم، ولي اخيرا كه اين اتفاق افتاده واقعا مانده ام كه چقدر اين دخترها كند اند و دير مطالب را مي گيرند، استاد درباره يك مطلبي مثلا disalve  چيست؟ (مربوط به تدوين) توضيح مي دهد.كسي در كلاس آشنا نيست با بحث، استاد هم دوبار بطور كامل شرح مي دهد. موقعي كه همه پسرها سئوالاتشان را كردند و مطلب خوب جا افتاد براي همه، تازه دختره مي پرسد كه ...يك سئوالي مي پرسد كه معلوم مي شود هنوز جمله اول را هم نفهميده...من دقت كردم ببينم از روي بازيگوشي و حواس پرتي است يا نه، ولي ديدم خيلي هم خوب گوش مي كنند و سعي مي كنند يادداشت بردارند ولي متاسفانه اكثرا مطالب را دير مي فهمند و مي گيرند.

يا استاد شروع مي كند به صحبت در مورد يك موضوع جديد...هنوز تخته را پاك نكرده و دو كلمه حرف نزده دختره مي گويد، استاد لطفا دوباره توضيح بديد. گفتم استاد كه هنوز حرف نزده...

شايد در يادگيري اين نوع مطالب مردانه و فني آنها كند هستند و ما هم اگر بخواهيم مباحث آنها را ياد بگيريم كند باشيم.

 

- شرمنده ايم

(به لهجه شفيعي جم): من واقعا معذرت مي خوام از اينكه بهرحال مطالب مقداري طولانيه ...

مي دوني... آدم وقتي اين مطالب جمع مي شه در داخل ذهنش،طولاني ميشه ديگه...

 (بخند بابا...ب خ ن د...)

 

 

پ.ن: جدي نگير...، اينجا مال خودته.

پ.ن2: اون مساله فليكر رو دوستان يك لطفی بفرمایند اگر فيلتره كامنت بدهند، من واقعا ممنون مي شوم.بزرگواريد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |
اهميت گربه در مراقبه

یک مطلب جالب از پائولو کوئلیو هست که خیلی وقتها بش فکر می کنم:

 

اهمیت گربه در مراقبه

خيلي از قواعدي كه ما در زندگي مجبور به انجام آن هستيم هيچ بنياد درستي ندارد.اما اگر طور ديگري رفتار كنيم ما را ديوانه يا نابالغ مي خوانند.

تا وقتي اين وضع ادامه دارد،جامعه همچنان به خلق نظام هايي مي پردازد كه با گذر زمان دليل وجودي خود را از دست مي دهند، اما همچنان قواعدشان را بر ما تحميل مي كنند.

در همين رابطه به يك داستان جالب ژاپني توجه كنيد.

 

يك استاد بزرگ ذن و مدير صومعه ي مايو كاگي، گربه اي داشت كه خيلي برايش عزيز بود. در كلاس هاي مراقبه، هميشه اين گربه را كنارش نگه مي داشت تا هرچه ممكن است از حضور او بيشتر لذت ببرد.

يك روز صبح استاد را كه بسيار پير شده بود در بسترش مرده پيدا كردند.بزرگترين شاگرد جاي استاد را گرفت.

راهب هاي تازه پرسيدند:"با اين گربه چكار كنيم؟"

استاد تازه، براي گراميداشت ياد استاد سابقشان، تصميم گرفت به گربه اجازه بدهد همچنان در كلاس هاي مراقبه ي ذن بودايي حضور داشته باشد.

شاگرداني از صومعه هاي مجاور كه اغلب در آن منطقه سفر مي كردند، پي بردند كه در يكي ازمشهورترين معابد آن منطقه، گربه اي هم در مراسم مراقبه شركت مي كند. اين خبر پخش شد.

سال ها گذشت. گربه مرد، اما شاگردان صومعه به حضور آن عادت كرده بودند و گربه ديگري آوردند. در همان هنگام، ساير صومعه ها شروع كردند به آوردن گربه در كلاس هاي مراقبه. فكر مي كردند گربه عامل اشتهار مايو كاگي است، نه كيفيت درسهايش. فراموش كردند استاد سابق آن صومعه، چه معلم خوبي بوده است.

نسلي گذشت و رساله هاي مفصلي درباره اهميت حضور گربه در مراقبه ذن منتشر شد.يك استاد دانشگاه، تزي بر اين مبنا نوشت كه جامعه ي دانشگاهي هم آن را پذيرفت.او معتقد بود گربه مي تواند تمركز انسان را براي نابود كردن انرژي منفي، بالا ببرد!

به اين ترتيب، تا يك قرن بعد، گربه را عنصري ضروري در مطالعه ذن بودايي در آن منطقه مي دانستند.

بعد استادي آمد كه به موي گربه حساسيت داشت و تصميم گرفت گربه را از كلاس هاي روزانه حذف كند.

همه اعتراض كردند اما استاد اصرار كرد.از آنجا كه معلمي با استعداد بود، شاگردها با وجود غيبت گربه، به پيشرفت ادامه دادند.

كم كم صومعه هاي ديگر - كه هميشه دنبال نظريات جديد بودند واز غذا دادن به آن همه گربه خسته شده بودند- گربه ها را از كلاس حذف كردند. بيست سال بعد، رساله هاي انقلابي تازه اي نوشته شد كه عنوان آن ها چيزهايي مثل "اهميت مراقبه بدون گربه يا متعادل كردن جهان ذن با استفاده از فقط نيروي ذهن شخص و بدون كمك حيوانات" بود.

قرن ديگري هم گذشت و گربه كاملا از مراسم مراقبه ذن در آن منطقه حذف شد. اما دويست سال طول كشيده بود تا همه چيز به وضع عادي برگردد و تنها دليلش اين بود كه در تمام اين مدت هيچ كس نپرسيد آن گربه چرا آنجاست.

چند نفر از ما در زندگي جرئت مي كنيم بپرسيم: چرا اين طور يا آن طور رفتارمي كنم؟ در كارمان، تا چه حد از امثال اين گربه ها استفاده مي كنيم كه جرئت نداريم خودمان را از شرشان راحت كنيم؟فقط به خاطر اينكه به ما گفته اند "گربه" لازم است تا همه چيز رو به راه باشد.

چرا شيوه رفتار ديگري پيدا نمي كنيم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد |
دو موضوع تاريك

 دو موضوع است كه ذهنم را بدجوري تاريك كرده، ديشب خوابم نمي برد و حال بدي داشتم.

تلوزيون نشان مي داد كه در جايي در شرق آسيا، در رستوراني ماهي زنده سرو مي كنند، اول بدن ماهي را در حالي كه زنده است و زنده نگه ش مي دارند با روغن داغ سرخ مي كنند و در ادامه همانطور كه حيوان را به زور زنده نگه داشته اند رويش سس ريخته و جلوي مشتري مي گذارند، مشتري هم با چنگال گوشت ماهي را از بدنش كه هنوز هم زنده است، مي كند و مي خورد.

هر چقدر فحش به زبانم آمد گفتم، ديشب وقتي در رختخواب بودم دائما صحنه باز و بسته شدن لبهاي ماهي ي كه با چنگال، گوشت پخته اش را مي كندند و مي خوردند، جلوي چشمم بود.

موضوع دوم سنگسار يك نفر در يك روستايي از توابع تاكستان بود كه كمي تا قسمتي از آن ترسيده بودم. تصورش را بكنيد...در يك روستاي از توابع يك شهرستاني، يك قاضي ظاهرا با علم خودش و نه بر اساس شهادت يا اقرار، كسي را به سنگسار محكوم كرده، حكم قرار است در جمع مردم ده علنا اجرا شود ولي علي الظاهر مردم شركت نكرده اند و ماموران خود اقدام به سنگسار آن مرد كرده اند....تاريك و ترسناك نيست؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد |
"آى کی دو"، سرور همه ورزشهای رزمی

چند روز قبل مطلب عرفان درباره ماجراي دلخراش باشگاه " كاراته " اش را كه مي خواندم، ياد باشگاه رفتن سابق خودم افتادم.

"آي كي دو"، يك رشته رزمي و مختص دفاع شخصي است كه محدوده اش فقط دست تا مچ و گاهي اوقات تا آرنج است، يعني تمام فنون در محدوده دست حريف است و چقدر هم مؤثر و كاري...

يادش بخير استادمون براي بچه مثال مي زد و مي گفت شما فيلم مسابقات جودو را ببينيد، طرف چقدر زور مي زند كه حريف را از زير بغلش بلند كرده و به زمين بزند، در حالي كه در آي كي دو ما همان كار را بايد يكي دوتا فن ظريف روي مچ دست حريف انجام مي دهيم طوري كه خودش با گريه و داد و ناله خاك شود و التماس كند...

واقعا هم راست مي گفت، در آي كي دو، نه خبري از زور زدن جودويي بود و نه جفتك زدن كاراته اي، خيلي آرام و سريع و با كمترين انرژي و زور مي شد هيكلو ترين آدمها را خاك كرد و تازه در خاك هم اگر مي خواست "غد" بيايد مي شد فن را ادامه داد تا گريه اش جاري شده و حسابي به غلط كردم بيفتد.

يكي از بچه ها كه سه ماه رفته بود، ديگر كسي حريفش نبود...همه را مي زند و بخاطر همين هم همه حرفش را گوش مي كردند.

خود من هم با اينكه فقط يك ماه توانستم بروم ولي تا مدتي كه همان يكي دو تا فن كوچك را يادم بود، با همين جثه لاغرم  تمام بر و بچ هم رديف خودم در مدرسه را خاك مي كردم كه بعضي شان هم هيكلو بودند، اصلا يك مدتي بچه مي ترسيدند با من براي حال و احوال دست بدهند.

حيف شد كه بيشتر نتوانستم بروم، يعني استادمان اينطور كه بچه ها گفتند در يك دعواي خياباني چهل نفر را زده بود نفله كرده بود و افتاد زندان و باشگاه هم تعطيل شد.

خلاصش آي كي دو بهترين رشته است براي دفاع شخصي.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط محمد |
آي مامان … روزت مبارك

تو خانواده ما رمانتيك بازي اصلا وجود نداره، يعني براي هديه روز مادر همه مي نشينيم دور هم و از مامان مي پرسيم چه چيزي احتياج داره و بعد با بابا مي ريم مي خريم.

امسال هنوز معلوم نشده چي مي خوايم بخريم ولي احتمالا فردا پس فردا مشخص بشه…

مي خوام از مامانم كه براي تربيتم خيلي زحمت كشيده تشكر كنم، گرچه گاهي خيلي خيلي حرصش مي دم و خيلي وقتها از دستم خيلي عصباني مي شه، ولي بجايش هم هوايم را حسابي دارد، مثلا در مكه با آن پا درد شديدي كه داشته براي من طواف كرده بود.مي دونم و درك مي كنم اگر گاهي خيلي عصباني مي شه و دعوام مي كنه همه بخاطر اينه كه سرنوشتم برايش از خودش و زندگي اش مهم تره، يعني اصلا كدام مادري هست كه اينطور نباشد؟

بهرحال از اين حرفاي تكراري كه بگذريم مي خوام بگم كه، يعني داد بزنم كه، آي مامان ………روزت مبارك.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط محمد |
اكبر منتجبي انسان است (با ارفاق)

از دفتر توسعه وبلاگ دینی به علی زنگ زدند كه كه جلسه اي دارند در نقد وبلاگي با عنوان "با سید علی تا فتح قدس و مکه"و دعوت كردند كه ما دو نفر (من و علي) شركت كنيم.خب علی كه سرش درد مي كند براي اين مسائل، من هم گفتم با هم مي رويم و بالاخره از خونه نشيني بهتر است.

منتها علي رفت شمال و اصرار كرد كه من تنها بروم،من هم گفتم تنها نمي رم ...

بالاخره با اصرار علي و بخاطر آشنایی مان با جناب حجة الاسلام نجمي (رئيس دفتر توسعه) قرار شد من بروم، همان روز قرار بود علي خوشتيپه را هم ببينم، تصميم گرفتم دوتا يكي كنم و با علي خوشتيپه با هم برويم و شركت كنيم.

خلاصه سرتان را نخورم اينكه بالاخره دو نفري با علي خوشتيپه (علي جون! وبلاگ بزن لينك بدم ملت حال کنن ديگه بابا...)كه لطف كرد به من و قبول كرد بيايد، رفتيم و در جلسه مذكور شركت كرديم.

جلسه شان خيلي خودماني بود و فقط ما دو نفر غريبه بوديم.طبيعتا نقد اصولي و اساسي ي به هم نداشتند و بيشتر از ايرادات ظاهري و اينجايش چرا اون رنگي شده و آنجايش چرا اونطوري شده و از اين دست مسايل صحبت مي كردند.ما هم گوش مي كرديم.

صاحب وبلاگ هم كه آمد و مشغول صحبت شد من خيلي تعجب كردم،چون گفتم حالا از اين بسيجي هاي هيكلي و شلوار پلنگي و ريش آنچناني و اينها حتما هست كه مي خواهد با آقاي خامنه اي برود قدس و مكه را فتح كند،ولي بر عكس جواني بود لاغر اندام، خجالتي و ماخوذ به حيا.

مي گفت منظورم از اين عنوان "صدور انقلاب" بوده و منظور جنگ فيزيكي نيست.بعد يكي از همان دوستان خودشان گفت پس در يك جمله اي زير بنر وبلاگ بنويس كه منظورت اين بوده و آن نبوده ...خلاصه فكر مي كنم جدي ترين نقدي (اگر اسمش را نقد بگذاريم) كه وارد كردند همين مورد بود.

در اثناي جلسه هم بحث لينك ها شد و اينكه چرا مثلا اکبر منتجبی را لينك كرده،يعني دوستانش ايراد گرفتند چرا اين ها را لينك كرده و ايشان هم جواب داد بالاخره اكبر منتجبي يك سري شئون انسانيت را"كه"دارد و بعنوان يك انسان مي توان به حسابش آورد"كه"...ولي دوستانش به همين هم راضي نشدند و باز ايراد گرفتند.یکی شان می گفت (به صاحب وبلاگ) شما پس وزیر ارشاد نشو!

به قول علي باز جاي شكرش باقيست كه دوستان لطف كردند يك مرحله بين خر و الاغ و قاطر با آقاي اكبر منتجبي تمايز قائل شدند و اسم انسان را حداقل دريغ نكردند.

خلاصه اينكه من هي به علي خوشتيپه مي گفتم كه پاشو بريم ولي علي كه ظاهرا مصمم بود چيزي نگفته بيرون نرود مي گفت نه ...

جلسه كه داشت به خوبي و خوشي و به به و چه چه و ... تمام مي شد علي خوشتيپه ديگه سكوت را جايز نشمرد و شروع كرد از بيخ پنبه تشكل را كه به نام "توسعه وبلاگ ديني" است، زدن.بحث داغي شد و آقايان اكابر علماء با علي مشغول بحث و جدل شدند.

حرف علي اين بود كه شما نبايد اسم خودتان را بگذاريد ديني و ديگران را خارج از اين دايره و غير ديني حساب كنيد اگر هم نمي كنيد اين كار را، پس ديگر اين عنوان و اين لوگو و اين دفتر چيست...؟

آقايان هم جواب درست و حسابي ندادند ( اينطور كه من فهميدم) و فقط گفتند نه ما اين كار را نمي كنيم.

بحث كشيد به اينجا كه علي خوشتيپه از صاحب وبلاگ پرسيد: وبلاگ شما كه ديني است حتما؛آيا شما وبلاگ اكبر منتجبي را آخرش ديني مي دانيد يا نه؟ آن آقا پسر گل و گلاب هم بالاخره حرف دلش را زد و جواب داد:خب وقتي خاتمي با خانمهاي نامحرم دست مي دهد و منتجبي انكار مي كند اين "عدم صداقت" باعث خارج شدن از "عنوان ديني" نيست...!!

من به علي نگاه كردم و خدا خدا مي كردم جواب ندهد و البته علي خوشتيپه هم گفت بله،بگذريم و بحث را ادامه نداد.يك نفر هم از پشت سر تيكه انداخت:نه نمي گذريم، رد مي شويم...!

خلاصه جلسه تمام شد و آمديم بيرون.

البته آخر جلسه هم پيشنهاد كردند كه وبلاگ من را دفعه بعد نقد كنند ولي من گفتم كه فعلا تازه كارم و بهتر است مدتي بگذرد تا نوشته هايم پخته تر شود.

خداحافظي كرديم و در مسير بازگشت با هم حرف مي زديم،البته من بيشتر گوش مي كردم و علي آنچه را كه آنجا به دلايل مختلف نتوانسته بود آنجا بگويد، براي من مي گفت.

از علي پرسيدم:به نظرت ريشه اين نوع تفكرمطلق گرایانه (كه منحصرا مربوط به آن دوستان نيست و شايد خود ما هم در مسائل ديگري داشته باشيم) در كجاست؟ از كجا در مغزمان رفته؟ علتش چه بوده؟ چه كسي باعثش بوده؟ آخر چرا...؟ چطور...؟

علي خوشتيپه هم با لحني كه انگار مي داند و نمي تواند يا نمي خواهد بگويد از جواب دادن طفره رفت.

من هم با اينكه يك چيزهاي به ذهنم مي رسد ترجيح مي دهم فعلا فكرش را نكنم.

شايد چند سال ديگر پاسخ روشني براي اين سئوال پيدا كردم.گرچه چقدر و چقدر و چقدر دير خواهد بود...

 

پ.ن 1 :درباره مرگ چيزي به ذهنم نمي رسد،براي مسخره بازي و شوخي هم موضوعات بهتري هست

پ.ن 2 :كامنت نذار

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |
سفر دلچسب

مشهد بودم و هنوز با اينكه برگشته ام ولي دلم را و عشقم را آنجا جا گذاشته ام.

حرم امام رضا بهشت است،فرقش با بهشت موعود اين است كه گنه كاران را هم در آن راه مي دهند.

البته فصل زواري بود و حرم نسبتا شلوغ بود ولي خب هميشه در روضه منوره جا براي هركس كه بخواهد زيارت كند وجود دارد.نشده كه نتوانم جايي براي زيارت پيدا كنم.

ديدار دوستان هم خيلي لذت بخش بود.يكي از دوستان قديمي ام كه در درس هاي دبستان با هم بوديم پيشرفت خوبي در روانشناسي دانشگاه فردوسي مشهد داشته و من از اين بابت خيلي خوشحال شدم.

دوست ديگرم در شغلش و اوضاع مادي اش پيشرفت كرده بود و اين هم باعث خوشحالي من شد.

هتل "اميركبير" هم خيلي در آرامش زيارت و سفر موثر بود.نزديك ترين هتل است به حرم فكر مي كنم.جاي بسيار آرام و تميز و مناسبي است كه كاركنان مؤدبي هم دارد.

البته طرف خيابان تهران هتل هاي خيلي خوبي وجود دارد،ولي خب حتي اگر چسبيده به حرم هم باشند،باز براي يك زيارت ساده بايد از برهوتي به نام "صحن جامع رضوي" عبور كرد كه براي من جوان گاهي خسته كننده است چه برسد به پيرمردان و پير زنان و افراد چاق.

نكته اي كه امسال توجهم را جلب كرد خشانت خدام آستان قدس بود.(دلم نمي آيد بنويسم رضوي، چون اين عده از خدام بيشتر "طبسي" هستند تا رضوي) فقط هم من نمي گفتم، چند نفر ديگر هم تاييد كردند كه امسال خدام كنار ضريح خشن بوده اند.يك مورد كه خودم ديدم، خادم حرم و در واقع خادم زوار امام، با چوب بلندي كه اخيرا درست كرده اند، آنقدر محكم بر سر جواني كه ضريح را مي بوسيد و شايد حواسش نبود كه روي يك نفر ديگر بلند شده، كوبيد كه بيچاره جا خورد و نفهميد از كجا زده اند توي سرش.اين غير از قيافه هاي همیشه عبوس و تشرهاي تندشان به كساني كه با موبايل عكسي مي انداختند است.به نظرم خدام دور و بر ضريح بيشتر شبيه پليسند تا خادم.

هواي مشهد هم خيلي خوب بود، البته دوستان مي گفتند شما چون هنوز بدنتان در حال و هواي قم است خيال مي كنيد اينجا چقدر هواي خنكي دارد.ولي من فكر مي كنم آفتاب قم با مشهد زياد فرقي ندارد،چيزي كه هست سايه در مشهد بر خلاف قم خنك است و نسيمي هم مي وزد.

اين سري به محل قديممان سر نزدم، ولي واقعا من مشهد را به خاطر خاطرات كودكي ام كه در خيابان خاكي و فلكه صاحب الزمان و كوچه دكتر شيخ و فلكه سراب و چهار طبقه سپري شده دوست دارم.

سفر با قطار هم نسبتا راحت تر از ماشين است، البته براي خانواده ما كه پدرم بخاطر چشمانش زياد نمي تواند رانندگي طولاني داشته باشد لازم است.بين همه اين قطارهاي سبز و سيمرغ و اينها قطار غزال بنياد كه اين دفعه ما سوار شديم چيز ديگري بود.واگن ها همه از چين وارد شده بودند و ديجيتال هم بودند.صندلي هاي راحت و كوپه هاي تميزي هم داشت.

يك نكته اي كه در مورد اين قطارها خوب است بگويم و بدانيد،(چون ممکن است سوار شوید و مثل من دیر متوجه شوید) مسئله چراغ دستشويي است.يعني شما از كوپه تان كه نگاه كنيد در انتهاي واگن دو چراغ بالاي درب هست كه اگر دستشويي پر باشد قرمز و گرنه سبز است.

اين هم از فوايد تكنولوژي.

خلاصه خيلي سفر خوبي بود و براي روح و روانم خيلي خيلي لازم بود.

فقط يك گندي زدم كه اميدوارم عمقش و كنه اش زياد تابلو نشده باشد.همين قدر كه خودم بگويم كافي است و توضيح بيشتر لازم نيست.فقط نمي دانم كه مردماني كه مرا مي بينند هم به اندازه من عميق اند يا نه؟ اميدوارم از يك جهاتي باشند و در يك مواردي هم نباشند.

چند نفر شخصيت هم در اين سفر ديدم.اول عليزاده معاون قوه قضائيه بود كه با محافظش با هم زيارت  مي كردند.

به سرم زد بروم جلو بگويم: حاج آقا چه وضع حكم صادر كردن است؟

البته به نظرم دادگاه ويژه "دادگاه" نيست و اسم قوه قضائيه را فقط يدك مي كشد.در واقع بيشتر يك كميته انضباطي مانند است،اين را هم از طرز دادگاه تشكيل دادنشان كه بدون حضور متهم و شاكي برگزار مي كنند مي توان فهميد و هم از حكم دادنشان.تازه رئيسش را هم آقاي خامنه اي مستقيم تعيين مي كند،نتيجه اينكه ربطي به قضائيه ندارد و اصلا مسئولان قضائي جرات طرف دادگاه ويژه رفتن را ندارند،طبيعي هم هست.

دومي اش فرهاد رهبر رييس سابق مديريت و برنامه ريزي بود كه مشغول آه و گريه و مناجات بود و دل پردردي  داشت ظاهرا...آدم خوبيه به نظرم،شاید دلش از احمدی نژاد پر بوده...

سومي با حال بود،سياسي ام نبود...

بعد از همون گندكاري كه مذكور شد حالم گرفته بود،از حرم برمي گشتم، همينطوري از مداحي هاي سابق "حاج محمود کریمی" كه قديما گوش كرده بودم يادم افتاده بود و براي خودم مي خوندم،تا رسيدم به آسانسور هتل،آسانسور كه آمد درب را باز كردم و ديدم به، خود حاج محمود با اعوان و انصار از آسانسور درآمدند.سلامي كردم و بعد كه رفتند با خودم فكر كردم اين مسئله "تله پاتي" هم در جاي خودش "حقيقتي" است.

بعدا سعي كردم از بابا بپرسم كه اين تله پاتي در اسلام هست يا نه؛ كه سعي بيهوده اي بود، چون آخر نتوانستم فرق مكاشفه و الهام و اينها رو با مقوله تله پاتي براي ابوي روشن كنم.

مسئله گلزار پريدگي هم پيش آمد كرد.

من از اول رشيدپور كه پخش مي شد 70% به خاطر اينكه نكند امشب "گلزار" باشد، نگاهي مي كردم.حالا اين هفته آخر كه مشهد بودم و كانال پنج هم در آنجا نمي گيرد، شب آخر برنامه اش گلزار رو آورده است.

كمي تا قسمتي حال گيري شد.

حالا از طريق يكي از دوستان و آشنايان دنبال سي دي اش هستم.

اسم "گلزار" كه آمد بد نيست نگاهي به این وبلاگ هم بياندازيد،مربوط به مجموعه دختراني است كه عاشق آقاي گلزار تشريف دارند و چون مي دانند محال است زن ايشون بشوند و گلزار بگيردشان به خواهر و برادري راضي شده اند، وبلاگ جالبي است،در سراسر كشور هم گروهشان عضو دارد و فعال است،تازه يكبار مسابقه جملات عاشقانه در وصف گلزار هم برگزار كردند و جايزه هم دادند،يكي از جملاتش يادم مانده:"به نام آنكه گلزار را آفريد تا سلطان قلب ها شود" دختران بيچاره،آخي...چي مي كشند...

 

ببين من چي دارم مي نويسم...

از بچگي همين طور حرف تو حرفم خيلي وحشتناك بوده،حالا هم پاك نمي كنم كه بعدا حواسم باشد كه اينقدر حرف تو حرف نيارم.

 

مشهد برايم مثل يك زنگ تفريح جانانه بود،يك عبور بسيار لذت بخش ...

حيف كه برگشتيم و ديگر مشهد نيستيم ولي من گرچه اصلا بلد نيستم زيارت كنم ولي انرژي مثبت خيلي بزرگي از حرم و امام رضا گرفتم كه مطمئنا تمام خواهد شد ولي كاش ديرتر و يواشتر آنرا از دست بدهم.

خدايا ممنونم و مثل هميشه مي گويم: "كمكم كن"، ممنون.

 

پ.ن:يك مدتي به خاطر امتحانات و بعد هم همين جريان سفر، به وبلاگ نرسيدم كه بايد ببخشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا