تبليغاتX
دنیای ممد و محمد
دنیای ممد و محمد
مبارزه با بد حجابي در قم

 

آنچه در عكس مي بينيد مدتي است كه در خيابان هاي قم زياد مشاهده مي شود. يك تفكر القاعده اي تمام و كمال.

اين تفكر وقتي با موي سر يك خانم كم حجاب يا اصلا راحت تر،وقتي با يك خانم بي حجاب (مثلا در تلوزيون) مواجه مي شود،به جاها و نقاطي سفر مي كند كه براي خودش بحث ايدز داشتن يا نداشتن آن خانم پيش مي آيد.بخاطر همين مي نويسد: بدحجاب = ايدز.

بعبارت ساده تر يعني هر بدحجابي يك فاحشه است كه ايدز دارد و اي مردي كه همراه او بستني     

مي خوري يا با او صحبت مي كني، تو ايدز خواهي گرفت.به همين سادگي.

حرف زدن از اينها اتلاف وقت است ولي مصيبت زماني آغاز مي شود كه اين تفكر القاعده اي مي شود نماينده امام زمان (عليه السلام)،دين و حوزه.

در داستان اژه اي هم نوشتم كه چند نفر از همين تفكر با صداي خيلي كلفت تر از گردنشان داد زدند و صداوسيما را مروج فساد دانستند. فاجعه اما هنگامي رخ داد كه آقاي وزير هم حرفشان را تاييد كرده و گفت من در هيئت دولت تذكر مي دهم. ببينيد اين تفكر چقدر راحت در تصميم گيري هاي اساسي مملكت اثر مي گذارد و سليقه خود را به يك ملت تحميل مي كند.

تا زماني كه اين تفكر هست و اظهار وجود مي كند نه بدحجابي كم خواهد شد ونه مشكل فحشا حل مي شود و هر روزهم فاصله مردم با دين بيشتر خواهد شد.

ولي گذشته از اين واقعا ريشه اين تفكر به شدت جنسيتي به همه چيز، از كجاست ؟

پ.ن:چند وقتي حال ندار بودم و چيزهايي كه نوشتم تو همون حال و هوا بود، اما دوباره رديف شدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |
يك مشكل ...

گاهي وقتها فكر مي كنم چرا بعضي آدما از بعضي چيزها برخوردار هستند بدون زحمت و بدون اينكه هيچ وقت براي داشتنش بخودشون زحمت حتي احساس نياز كردن بدهند.

دردناكتر اين است كه گروه ديگري از آدمها بدون اينكه تقصيري داشته باشند و بدون اينكه حتي متوجه چيزي بشوند از خيلي چيزهاي خوب ذاتا محروم هستند.

قطعا اينجا يك مشكل خيلي بد و بزرگ وجود دارد. منتها مسئله اين است كه چرا ؟

شايد بتوان پدر و مادر و تربيت خانوادگي را دليل اين معضل دانست.

بله اگر كمي فكر كنيم خواهيم ديد در بعضي موارد قطعا همه چيز به محيط خانوادگي و روحيات پدر و مادر فرد برمي گردد.

ولي موردي را ديده ام كه دو كودك خردسال از روحيات به شدت متفاوتي برخوردارند كه قطعا نمي توان ريشه آنها را در تربيت دانست. چون درسن و سال خردسالي نمي توان اين چنين تربيتي را در يك كودك پياده كرد.

مثلا يكي از آنها روحيه شجاعت خاصي دارد.با اينكه 5 سال بيشتر ندارد ولي از همان كودكي بچه باجرات وشجاعي بوده است.ولي ديگري نه، كمي ترسو و خجالتي و داراي يك سري ضعف هاي شخصيتي است.او هم ازهمان كودكي اين طور بوده و تازه به كلاس اول رفته است.يك بچه ديگر هم ديده ام كه در همين سن وسال است وبا اينكه پدر ومادرش در ظاهر زياد خجالتي نيستند ولي اين بچه درحد غير قابل تحملي خجالتي و ضعيف است.

اين جاست كه بايد بپرسم چرا ؟ اين كودك چه گناهي كرده كه ازبدو تولد از يك ضعف بخصوص روحي رواني رنج مي برد.

اين سئوالم وقتي جدي تر مي شود كه نمونه هاي بزرگتر شده اين افراد را كم و بيش مي بينم.

اين دسته از آدمها همانهايي هستند كه در توصيفش صفاتشان گفته مي شود ذاتا اينطور است.اينها اساسا مشكل دارند مگر اينكه به وسيله اي مثل يك تربيت خوب از جانب والدين يا داشتن يك دوست خوب يا مشورت با يك روانشناس از چنگ آن صفات رهايي يابند.

ولي واقعا چرا؟ ريشه اين مسئله دركجاست؟ آيا ژن ها عامل صفات روحي رواني مي توانند باشند. روح يك كودك چطور ترسو يا شجاع به اين دنيا قدم مي گذارد.

در مرحله بعد اين انسان كه بدون تقصيري بايد احتمالا عوارض و تبعات فلان صفت بد روحي اش را تحمل كند و گاهي وقتها اصلا كار به تحمل نرسيده وفرد بخاطر آن صفت كلا يك زندگي سخت وناخوشايند را تجربه مي كند؛بايد گفت اين انسان چه تقصيري دارد؟؟آيا او حق شكايت ندارد؟

در مواردي هم كه تربيت و روحيه خانواده باعث بوجود آمدن اين مشكلات مي شود بازهم بايد پرسيد اين كودك چه گناهي دارد كه بايد چنين پدر ومادري داشته باشد تا بواسطه "بچه آنها شدن" از امتياز مثلا "شجاعت ذاتي" محروم است وبايد شجاعت را درحداقلي كه ديگران ذاتا از آن برخوردارند اكتساب كند.

دوستي دارم كه به شدت و ذاتا (مي گويم ذاتا چون چند سالي از نزديك با او معاشرت كرده ام) در ارتباط با ديگران ضعيف است.دوست ديگري هم دارم كه ذاتا آدم خوش مشربي است وفراتر از حد معمول با ديگران راحت دوست مي شود.حتي همسرش از اين روحيه شوهرش در ارتباط با خانم هاي ديگر نگران مي شود.البته همان كسي كه مي گويم فلان عيب را دارد از محسناتي هم برخوردار است كه دومي ندارد.مثلا اولي به شدت انسان صاف وبي آلايشي است ولي دومي اينطور نيست.

واقعا بايد باز هم گفت كه چرا ؟در اينجا بي گناهاني را مي بينيم كه قصاص مي شوند.

علماء در جواب اين سئوال كه چرا بعضي از آدمها مثلا كور يا لال به دنيا مي آيند و اين نقصان گروهي از انسانها چطور با عدل خدا سازگار است دو دسته اند، گروهي از عوارض خلقت و طبيعت صحبت  مي كنند و گروهي هم از عوالم قبل از اين عالم مثل عالم ذر حرف مي زنند به اين بيان كه نواقص ومشكلات وتفاوت هاي اين دنيا مربوط به اعمال ما در آنجاست.

منتها من كه فكر مي كنم هيچ كدام از اين دو عقيده را نمي توان بعنوان حل كننده مشكل مورد بحث قبول كرد.

چون يك نفركه مثلا با صفتي مثل ترس از كودكي رشد مي كند شايد تا آخر متوجه و ملتفت مشكلش نشده و عمري خودش و ديگران را رنج دهد ولي كسي كه مثلا كور به دنيا مي آيد اولا كه به فكر درمان خود هست وثانيا بواسطه دانستن اينكه من نابينا هستم مشكلات و آلام به مراتب سطحي تري از اولي را تجربه مي كند.

پس نمي توان براي حل هر دو از يك نگاه جواب داد. چون عيوب و نواقص روحي خيلي ناراحت كننده تر ومشكل سازتر از همتايان جسمي خود هستند.

اگر هم اين حرف را كمي اغراق آميز مي بينيم بخاطر ديد محدود به اين بدنمان است.

پس چطور مي توان جواب اين مشكل را داد ؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |
نوبهار است

يكم حس بگيرين ...

* وقتيكه تنگ غروب، بارون به شيشه مي زنه ...

همه غصه هاي دنيا توي سينه منه...

* ظلم ظالم، جورصياد...

آشيانم داده بر باد.

اي خدا، اي فلك، اي طبيعت...

شام تاريك ما را سحركن.

نوبهار است ،

گل به بار است.

ابر چشمم ژاله وار است.

این قفس ،

چون دلم تنگ و تار است...

با اين حس وحال من چي بنويسم ؟؟؟

آهان، يك توضيحي مي خواستم بنويسم درباره اين پيوند هاي وبلاگي.

ظاهرا رسم اين هست كه "تبادلا" لينك صورت می گیرد. منتها من اين روش را اجرا نكردم. چون اولا من از سيستم هاي مختلفي كانكت مي شوم ونمي توانم يك "Favorites" ثابت براي وب هاي مورد علاقه ام، مخصوص  خودم داشته باشم و مجبور مي شوم هردفعه براي پيدا كردن آنها، وقت صرف كنم.

از طرفي از بعضي وبلاگ ها واقعا خوشم مي آيد و دوست دارم رفقا هم آنها را ببينند، ولي ازطرفي گاهي اوقات اصلا بكلي امكان تبادل لينك نيست و گاهي هم خودم علاقه اي به تبادل نداشته ام، چون نمي خواهم آمارم زياد بالا برود.

لذا آن عبارت "پيوندها" را حذف كردم و نوشتم "وب هاي كه مي بينم".راحت وآسوده...

اين توضيح را نوشتم تا كسي فكر نكند من به كساني لينك كرده ام ومنتظر لينك آنها هستم.اصلا كسي به اين چيزها مگر فكر مي كند؟

همين الانش كه تازه چهارماه از عمر وبلاگم نمي گذرد، يك فروند بچه سپاهي من را درخيابان ديده واينطور شوخي مي كند: وبلاگ مي زني...؟ "MMN" راه انداختي از "300" دفاع مي كني...، بياي اونطرفا بچه ها سرتو مي برن ...،البته شوخي بود و براي خنده. ولي من خجالتي كه نه علاقه و نه توان مخالفت صريح را با كسي دارم، واقعا جا خوردم.

حالا خوبه كه خود شخص آقاي كارشناس تلوزيون هم درتحليل فيلم مي گويد، 300 فيلم تاثير گذاري است.چيزي كه من گفتم گتره اي نبود، من با ديد يك بي طرف به فيلم نگاه كردم، از نگاه يك اروپايي يا آمريكايي.

البته وقتي قسمتي از ديالوگ ها را به فارسي از صداسيما شنيدم، وقعا فهميدم كه متن ديالوگ چقدر مي تواند يك فيلم را تنزل بدهد، چون ديالوگ ها خيلي شعاري و بي محتوا بود. البته اگر ديالوگ ها را دستكاري نكرده باشند، چون صداها رابه شدت ماليده بودند، بجاي صداي خشايار شاه كه نقش منفي است صداي قهرمانها را گذاشته بودند، به جاي صداي لئودانيوس (هر كوفتي) كه قهرمان فيلم است صداي نقش منفي زده بودند. خلاصه .....آره.

بي خيال، دوباره حس بگيرين ...

*قد هزار تاپنجره تنهايي آواز مي خونم...

دارم باكي حرف مي زنم ؟

نمي دونم ... نمي دونم ...

اين روزا دنيا واسه من ازخونمون كوچيك تره ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد |
داستان مداد

پسرك پدربزرگش راتماشاكردكه نامه اي مي نوشت.

بالاخره پرسيد:

« ماجراي كارهاي خودمان رامي نويسيد؟ درباره ي من مي نوسيد؟ »

پدربزرگ دست ازنوشتن كشيد، لبخندزدوبه نوه اش گفت:

« درست است،درباره ي تومي نويسم.امامهم ترازنوشته هايم مدادي است كه باآن مي نويسم.مي خواهم وقتي بزرگ شدي مثل اين مدادبشوي.»

پسرك باتعجب به مدادنگاه كردوچيزخاصي درآن نديد:

« امااين هم مثل بقيه ي مدادهايي است كه ديده ام! »

بستگي داردچطور به آن نگاه كني.دراين مدادپنج خاصيت است كه اگربه دستشان  بياوري،تمام عمرت بادنيابه آرامش مي رسي.

« خاصيت اول:مي تواني كارهاي بزرگ كني،امانبايدهرگزفراموش كني كه دستي وجودداردكه هرحركت توراهدايت مي كند.اسم اين دست خداست،اوهميشه بايدتورادرمسيراراده اش حركت دهد.

« صفت دوم:گاهي بايدازآنچه مي نويسي دست بكشي و ازمدادتراش استفاده كني.اين باعث مي شودمدادكمي رنج بكشد.اماآخركار،نوكش تيزترمي شود.پس بدان كه بايدرنج هايي راتحمل كني،چراكه اين رنج باعث مي شودانسان بهتري شوي.

« صفت سوم:مدادهميشه اجازه مي دهدبراي پاك كردن يك اشتباه،ازپاك كن استفاده كنيم.بدان كه تصحيح يك كارخطا،كاربدي نيست،درواقع براي اينكه خودت رادرمسيردرست نگه داري مهم است.

« صفت چهارم:چوب ياشكل خارجي مدادمهم نيست،زغالي اهميت داردكه داخل چوب است.پس هميشه مراقب باش درونت چه خبراست.

« وسرانجام،پنجمين خاصيت مداد:هميشه اثري ازخودبه جامي گذارد.بدان هركاردرزندگي ات مي كني،ردي به جامي گذاردوسعي كن نسبت به هركارمي كني،هشيارباشي وبداني چه مي كني. »

ازآخرين اثرمنتشرشده "پائولوكوئليو" درايران،کتاب"چون رودجاري باش"، انتشارات کاروان.

پ.ن:من هم اكنون بدجوري درمدادتراشم...رسیده به زغالم...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط محمد |
كاش تلوزيون هميشه سريال شاد داشت

قطعاتلوزيون هرشب سريالهاي مختلفي راپخش مي كند،ولي كم ترپيش مي آيدكه همه اعضاي خانواده باهم بنشينندپاي تلوزيون وسريالي راتماشاكنند.

مثلامادرمن وشايدخيلي ازمادرها،سريال جواهري درقصررادنبال مي كنند،ولي من وبرادروپدرم نمي بينيم.پدرم كبرايازده مي بيندولي من علاقه ندارم،عوضش سريال QED دوشنبه هاي شبكه سه،عشق من است ولي هيچكدام ازاعضاي خانواده آن راتماشانمي كنند.

ويژگي سريالهاي شبانه طنز،مثل ترش وشيرين،اين است كه همه اعضاي خانواده باعلاقه به اين كه باهم باشندوبخندند،دورهم جمع شده وآن راتماشامي كنند.محتواي سريال زيادمهم نيست،اينكه آخرشب كنارهم هستيم وشاديم،اين مهم است.

اين تجربه دورهم بودن خانوادگي شبانه پاي تلوزيون رادرسريالهاي امام علي،خواب وبيدار،نرگس وهمين اواخرهم زيرتيغ،تجربه كرده ام ولي وقتي ترش وشيرين مي ديديم،فقط مي خنديديم واين خنده هاي دورهم هم اكنون به خاطراتمان پيوسته است. كاش تلوزيون هميشه سريال شبانه شادوخنده دار داشت.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد |
درباره فيلمهاي سوفي شل،اخراجي هاو 300

باعرض معذرت به جهت تاخير،چندجمله اي درباره اين سه فيلم كه برايم حائزاهميت بودند،مي نويسم.

1- آخرين روزهاي سوفي شل

سوفي شل يك فيلم قشنگ بودكه خيلي ازديدنش لذت بردم.داستان يك دخترجوان كه به همراه برادرش وبه جرم پخش اعلاميه برضدجنگ جهاني،توسط ماموران نازي دستگيرشد.

فيلم بدون هيچ گونه اضافات،فقط داستان يك دخترفعال سياسي را،درطول چندروز، اززمان دستگيري تااعدام،نشان مي دهد.

سوفي شل باچنان اعتمادبه نفسي دروهله اول بازجوراگول زدكه تاآزادي اززندان فاصله اي نداشت،ولي متاسفانه بخاطربازرسي ازمنزلش لورفت ومجبوربه اعتراف شد.

جالب اينجابود،ازهمان لحظه اي كه ديدنمي تواندچيزي رامخفي كند،باهمان صراحت وجراتي كه دروغ گفته بود،همانطوربه تمام جرمش اعتراف كرد.حتي وقتي كه دليل فعاليتهايش برضدتفكرات هيتلررامي گفت،بازجوهم تحت تاثيرقرارگرفت وگفت:كاش دختري بافهم واستعدادتوطرف مابود.

ازاين كه يك فعال سياسي زمان هيتلر،كه درنهايت هم محكوم به اعدام است،درزندان ازامكاناتي همچون تخت،ميز،كمد،صندلي وپنجره روبه آسمان برخورداراست والبته اراينكه باچشمان بازومثل يك انسان؛رودرروي بازجو،همراه بابرخوردي محترمانه بازجويي مي شود،وحتي بازجوبه متهم قهوه تعارف مي كند،تعجب كردم.بعدكه فكركردم،متوجه شدم درمملكت ماشرايط غيرعادي است!وگرنه آلماني هاي معاصردرفيلمهايشان تاحدممكن هيتلررا "شر" نشان مي دهند،تا برائت خودراازاووحكومتش ثابت نمايند.  

به نظرم پخش چنين فيلمي ازتلوزيون،نشان دهنده اعتمادبه نفش بالاي مسئولان است،والبته نشان دهنده اين نكته مثبت هم هست كه تفكرامنيتي برفضاي مديريت تلوزيون حكمفرمانيست،چون اگراين طوربودقطعاچنين فيلمي كه تشابهات زيادي بامملكت خودمان داردرا،نشان نمي دادند.

دردادگاه هم هم هرچه اين جوانان گفتند:مابخاطركشته هايي كه ارتش آلمان درجنگ متحمل شده است،باسياستهاي هيتلرمخالفيم،بازهم قاضي گفت شماخائن به مردم وميهن خودهستيدودرنهايت هم باگيوتين اعدام شدند.روحشان شاد.

چرافقط سياستمداران حق حيات راازمخالفينشان مي گيرند؟چرامثلاورزشكاران ياهنرمندان يانويسندگان مخالفين خودرااعدام نمي كنند؟!

2- اخراجي ها

درزمان جشنواره فجر،نقدي رادرباره فيلم اخراجي هادرروزنامه اعتمادملي خواندم كه نوشته بود،اين فيلم مجموعه اي ازلوده بازي هااست.آنوقت فكرمي كردم چون كارگردانش ازجناح مقابل است وتوانسته مردم را جذب كند،اينوري هابافيلم اينطوربرخوردمي كنند.

الان كه خودم هم فيلم راديدم،باآن بنده خداهم عقيده ام.

سالهاي قبل گاهاياالثارات مي خواندم،موقعي كه اخراجي هارامي ديدم دقيقااحساسي راكه آن موقع هاداشتم دوباره حس كردم،انگاركسي مي خواهدچيزي رابه زوردركله شمافروكند،دراخراجي هاهم دقيقاهمين مساله هست،منتهاباشوخي وخنده.

دراين فيلم يكسري پيام هست كه كارگردان درنهايت شعازدگي وظاهرسازي مي خواهدماقبول كنيم،مثلااينكه ظاهرآدم هامهم نيست ياجبهه باعث تغييرآدم هامي شود.

اخراجي هايك فيلم خنده داراست به خاطرشوخي هايي كه چندبازيگرتوانادرشخصيتهاي جالبي مثل معتادولات باجبهه وجنگ وروحانيت ونمازو...مي كنند،همين.

مثلا وقتي يك معتادباهمان لهجه معتادي مي گويد:"شب چهارشنبه است،براي غافلگيري اموات صلوات"،كل سينماازخنده منفجرمي شودياوقتي مجيدسوزوكي مي گويد:حاج آقا،رفتيم جمرات دهن شيطان روصاف كرديم.كل فيلم چيزي جزاينهانيست.

و300

باتوجه به اينكه فيلم زيرنويس نبودوطبعاديالوگهاي فيلم رامتوجه نشدم،فقط مي توانم بگويم يك فيلم خوب كه بسيارهنرمندانه وتاثيرگذاراست.البته نداشتن زيرنويس خودش يك حسن بود،چون اجبارابهترتوانستم روي تصاوير آن دقت كنم وفيلم خوب فيلمي است كه بدون حرف وفقط باتصوير تاثيرگذارباشدكه 300 چنين فيلمي است.

فيلم نقل يك داستان است.حال اگرواقعاپادشاه ايران به آن كشورحمله كرده باشد300مي شوديك فيلم تاريخي واگراين ماجراواقعيت نداشته باشدتازه300مي شوديك فيلم تخيلي حماسي.

ضمنادرهرداستاني ودرهرفيلمي يك قهرمان خوب وجودداردكه بردشمنان بدش پيروزمي شود.من نمي فهمم چراماانتظارداريم آنهااين همه هزينه كنندوآخرسرمارا"خوب"وخودشان را"بد"نشان دهند.

گذشته ازاين،آيااگرپادشاه كشوري ظالم بود،مردم آن كشورهم بدهستند؟يامگرحاكمان ايران همگي خوب بوده اند؟

به نظرمن نمي شودگفت كل فيلم توهين آميزوبراي ضربه به ملت ايران است.لشگري ازايران به كشوري تجاوزمي كندوسپاهيان آن كشورباشجاعت ازميهنشان دفاع مي كنند.تازه درآخرهم قهرمانان داستان بدست ايرانيان كشته مي شوندولي اجازه نمي دهندبه كشورشان تجاوزشودواين همه به زيباترين نحوممكن تصويرمي شود.تازه لشگرايران هم درفيلم بسيارمقتدرنشان داده مي شود.

به نظرم ازجهت "عرق ملي"،صحنه اي كه فرمانده يوناني روي جنازه ايرانيان ايستاده ولبخندزنان سيبش راگازمي زندودرهمان حال سربازانش به مجروحان نيمه جان ايراني نيزه خلاص مي زنند،توهين آميزبود،نه كل فيلم.

تازه اگربه قول طلبه ها "سلمنا" كه اين 300 يك توطئه براي تخريب نظام است،ازقديم گفته اند:ازهردست بدهي ازهمان دست مي گيري...

وقتي به نمادهاي مردم امريكا،مثل مجسمه آزادي ياپرچم آنها؛بدترين توهين هارامي كنند،مثلاانيميشن مي سازندومجسمه آزادي راآتش ميزنند،نبايداز 300 غافلگيربشوند.

فكرمي كنم جنجال صداسيمادرچندروزاول،باعث قضاوت عجولانه بسياربدي،كه دودآن درچشم خودمان ميرود،شد.بعنوان مثال يكي ازسياسيون وبلاگ نويس نوشته بودكه،لوگوي 300 شبيه عنوان zoo كه برسردرباغ وحش هامي نويسند،طراحي شده است واين يعني توهين به ملت ايران.درحالي كه 300 اشاره به همان يوناني هااست وربطي به ماندارد.

مي شدازاين فيلم يك فرصت ساخت،حتي شايداگرتابلونبود،مي توانستندمثل"اوشين"،بايك دوبله وسانسورمشتي،داستان راچپه كنند،يعني آن300يوناني راكه بشدت هم ازنظرچهره به ماشبيه هستند،ايراني دوبله كنندوسپاه ايران راكه شباهتي درچهره شان به ايراني هانيست،بعنوان دشمنان كشور مثلادوبله كنند،وغيرت ملي هم ميهنان راكه درشرايط حال حاضربسيارلازم است،به اينوسيله افزايش بدهند.بهرحال بااين فيلم مي توانست برخوردبه مراتب عاقلانه تري شود،چون انصافافيلم به زيباترين شكل ممكن،"وطن دوستي" و "ازجان گذشتگي" درراه ميهن رابه تصويرمي كشد.

شخصاازديدن قسمتي كه فرمانده يوناني ناتوان دربرابرسپاه ايران به حالت نيمه تسليم مي افتد،ولي بايادهمسرش وبايادعشقش به او،آخرين نيروهايش رادردستانش جمع كرده ونيزه اش رابه سمت دشمن پرتاب مي كندوالبته بدنش آماج هزاران تيرقرارمي گيرد،خيلي خيلي لذت بردم مخصوصاآنجايي كه باتمام وجودزمزمه مي كند:my love"" خيلي زيبابود؛اين يعني درآخرين لحظات تاريكي وناميدي عشق است كه به انسان نيرومي دهد...براي هركسي يك عشقي...

بهرحال مي توان دركناراين همه چاله هاي مختلفي كه كشورقدرتمندمان مثل "خر"درآنهاگيركرده،300راهم به عنوان يك چاله اضافه كرد...امامي شوداين فيلم راتماشاكرد وفقط يادگرفت كه چطورمي توان بازبان هنر،عقيده وفكرراتبليغ كردوگسترش داد.

بازهم باعرض معذرت به علت ازديادمطلب.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد |
تسلیت می گم
شهادت حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) تسلیت باد.

الان جمکران بودم،موقع نمازروی دیوارجلوی چشم من،کلمه "یاقهار"نوشته شده بود.

بالایش نوشته بود"یاغفار".بهترشدم،...

بالاتررفتم،شد"یاستار".

بالاترش ازهمه بهتربود...

"یاالله"

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط محمد |
یادایام درتلوزیون

سریال ترش وشیرین می دیدیم،سکانسی که رضاعطاران بامادرزن محترم،دزدرادریک کوچه بن بست خفت می کنند.

تصاویرآشنابود،دقت کردم دیدم کوچه بن بست آقای نعیمی است،ذوق کردیم چون دلمان تنگ آن روزهاست.شبهای محرم ازلواسان می کوبیدیم برای کاشانک،منزل آقای نعیمی.

کلاس چهارم بودم وآن زمانهاکمترداخل مجلس می نشستم ومعمولا بابچه هادرهمان حوالی ومخصوصاهمین کوچه بن بست بازی می کردیم.

پنجره خانه آقای نعیمی رادرفیلم که دیدم،یادیک خاطره ای افتادم،البته اگرحافظه یاری کند...

یک شب تاسوعایی حاج آقامشغول روضه حضرت ابالفضل بودند،بخاطرگرمی هواوازدحام جمعیت همین پنجره ای که روبه کوچه بودبازگداشته بودند.وسط روضه خوانی،صدای دزدگیرماشینی که زیرپنجره پارک بودبلندشد،حاج آقاروضه راقطع کردندوگفتند:این دزدهاشب تاسوعاهم سرشان نمی شود.ملت هم زدندزیرخنده آن هم باچشم گریان.

گفتم بعدازحال گیری های ممتدتلوزیون که آخرینش همین کنسرت برج میلادبود،حالا که یک حال اساسی دادند،بی انصافی است که ننویسیم.

نه؟...

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط محمد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا