تبليغاتX
دنیای ممد و محمد
دنیای ممد و محمد
مااعتراض داريم....رادان نيازداريم

فضاي منزل كمي بخارآلود است.رنگ هازردوطلايي هستند،انگارخاك اره درفضاي خانه پاشيده اند.مردي درحال رابازمي كندو واردمنزل مي شود،نيازي به دقت كردن ندارد،كسي نيست جزبهرام رادان.باموهاي طلايي،رنگ چشمهارا به خاطرغبارآلودبودن فضا نمي توانم ببينم.يادم نيست كه سلام وعليك كردم يانه،بهرام رادان باهمان مدل مويي كه درعلي سنتوري دارد،مشغول كنكاش دركتابخانه پدرم مي شود.

باخودم مي گويم:اين رادان چطوراومده قم...اونم خونه ما...؟

رادان مي رود روي ميزكارپدرم درازمیکشدومشغول چرت زدن مي شود.مي خواهم بگويم:آقاجون...ميزه ها...جاي خوابيدن که نيست...بياپايين،الان ياميشكنه،ياچپ ميشه...كه رويم نمي شودوخجالت مي كشم.اندكي مي گذردوساعت 7صبح مي شود،ازروي ميزمي پردپايين ومي گويد:من صبحانه نمي خورم،بايدبرم تهران...موقع رفتن خداحافظي مي كند،مي گويم:ببين،امين حيايي كه اومده خونه ما،تو هم كه اومدي،فقط مونده گلزار،دفعه بعدي باهم بياين.مي خندد وخداحافظي مي كند.

بازهم یک خواب مزخرف وبی محتوای دیگربه پرونده خوابهای چرت وپرت اخیرم اضافه می شود.البته بعداز خواب حمله آمریکاومهمانی برادران وزارت،این خواب بهتربود.

چراوقت شماراباتعریف خواب گرفتم،متاسفانه خوابم هم سرچشمه سیاسی پیداکرده.جریان ازاین قراربودکه،همان شب قبل ازخواب،مراسم اختتامیه جشنواره فجرراازتلوزیون می دیدم،سیمرغ بهترین بازیگرزن اهدامی شودبه باران کوثری برای بازی در...خانم کوثری به سمت هیئت داوران رفته وجایزه اش رامی گیرد ولی قبل ازاینکه چهره اش،موقع صحبت نمایش داده شود،تلوزیون سقف تالاروحدت رانشان می دهد،واقعاتحقیرمی شوم،یعنی واقعا مردم بادیدن چند لاخ موی این خانم منحرف می شوند؟هیچ کس بارعایت اصول اسلامی مخالف نیست،ولی آیا این طرز سانسورنتیجه بالعکس نخواهدداشت؟

مجری ادامه می دهد،سیمرغ بهترین بازیگرمرد اهدامی شودبه بهرام رادان برای بازی در...رادان بروی سن رفته ووجایزه اش رامی گیرد،تامیخواهدبرگرددو روبه مردم صحبت کند،تلوزیون دوباره نمایی ازتالاروحدت رابه نمایش میگذارد،اعصابم به هم میریزد،همانجایک سری جملات آتشین گنده تر از دهنم به مسئولان صداوسیمانثارمیکنم.واقعااین یعنی چه؟

فرضاسانسورچهره خانم کوثری،بخاطررعایت مسائل شرعی بوده (که بدلایل متعدد،این طورنیست)وقابل قبول است،اماچهره بهرام رادان که درعکس می بینید،چه مسئله یامشکلی دارد که سانسورمی شود؟اگرمی خواهندجوانان ذهنشان دنبال هنرپیشه واین مسائل نرود،بااین طرزفکرواین مدل سانسور،مطمئنابه جایی نخواهندرسید.خودمن که اهل این مسائل زیادنیستم،بعدازدیدن این توهین صداوسیمااعصابم تاحدودی بهم ریخته بود،لذاتلوزیون راباناراحتی خاموش کردم ورفتم روی تختم درازکشیدم وآماده خواب شدم،ولی ذهنم مشغول این مسئله بودکه واقعاچهره رادان چه مشکلی داشت که پخش نشد.نتیجه هم خوابی بودکه نوشتم.بازخدارحم کردبه باران کوثری فکرنکردم...

یادش بخیر،آقای امیرآبادی که ازدوستان پدرهستند،سریکی ازهمین گاف های صداوسیماکه خیلی هم بامزه بود،وشایدبعداتعریف کردم،یک جمله ای گفت که واقعاهمیشه،وقتی تلوزیون می بینم،بیادمی آورم،می گفت:این صداوسیمامردم راخرفرض کرده.درست است که جمله سطحی است ولی متاسفانه عین حقیقت است،که هرروز کمابیش درتلوزیون می بینیم.نمونه اش،همین الان که دارم می نویسم،قسمت آخرآرش وشیده است که آرش خان،دریک کاراحمقانه والبته ازنظر آقایان شجاعانه،بدون اینکه لااقل مستشارآمریکایی رابکشد،مفت ومسلم،خودش رابه جوخه اعدام می سپاردوزن وبچه اش را تاآخرعمر،بی سرپرست می کند.اگرماچنین داستانی درمجله مان می نوشتیم،میگفتند:عوام گرایی+ترویج خودکشی=نشرضاله=...(آخ)=.....(؟؟؟).بیخیال...واقعابیخیال...اگه بیخیال نشیم،کاری میتونیم بکنیم؟؟؟پس باتمام وجود،بیخیال...

کاش ضرغامی بخواندوببیندکه بایک سانسوربچه گانه مضحک،چطوروقت ارزشمندخواب من،به یک مسئله بی فایده تلف می شود.البته همچینم بی فایده نبودولی خب،چیزای بهتری هم برای خواب دیدن هست. 

واقعا،هم برای این طرزتفکرمدیران صداوسیما،وهم برای خودمان که مجبوریم این تلوزیون راببینیم،بشدت متاسفم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد |
اولين سالروزشرمندگي ما

ياصاحب الزمان،فراموش نمي كنم، وقتي اولين تصويرحرم جدبزرگوارت پس ازانفجاررا،ديدم،گوياسربريده حسين بن علي(عليه السلام)رامي بينم وشايدباورم نمي آمدكه ماهم دراين زمان به كربلاي جدت حسين بازگشته ايم وباچشمان خودصحنه گودال قتلگاه رامي بينيم.

آنروزباديدن گنبدقطع شده حرم تو،گوياسربريده امام حسين(عليه السلام)رامي ديدم،كه برسرنيزه گذاشته اندودرهمه شهرهاي جهان آن رانمايش مي دهندوبه خودمي بالند،كه مابوديم چنين كرديم،همان طوركه شمر ويزيدولشگرش چنين كردندوسربريده حسين بن علي ويارانش رابرسر نيزه كرده ودرشهرهاي آن زمان گردش دادند،اماقطعاآنهانتوانستند،سرمقدس حسين بن علي(عليه السلام)رادرهمه شهرهاي دنيانمايش دهندامااين هاتوانستندوهمه مردم دنياديدندكه چطورحريم توشكسته شد.

سلام برتو،كه از وطن دوست داشتني ات سامرا،آواره شدي،آن زمان كه تورا،بعضي ازخواص شيعيان،۱۰ روزقبل ازشهادت پدربزرگوارت ديدند،درحالي كه ازهمين خانه اي كه امروزغريبانه ویران شد،خارج مي شدي ومي فرمودي:خدايا توميداني كه اينجا(سامرا)براي ماازدوست داشتني ترين نقاط زمين است اگرماراازآن،نميراندندومجبور به خروج ازآن نمي شديم.

فراموش نمي كنيم كه شيعيانت درعالم رويا،توراپس ازانفجارحرمت ديدندكه درصحن مقدس سامرا...(ازاینجابه بعدش می ترسم نشرعقایدضاله بشه،موقع تایپ حواسم نبود،موقع آپ کردن یادم اومد،شرمنده واقعا...)

قسمتي ازنوشته هاي پدرم بودكه درمجله اش،قبل ازتوقيف، چاپ كرده بود.وچندجمله اي هم ازخودم بمناسبت سالگرداين فاجعه...

بعضي وقتها،درعمق وجودم،ازاينكه يك انسانم،احساس خجالت وسرافكندگي مي كنم،باخودم فكرمي كنم،روزي اگربيايدكه پيامبر،به انسانهابگويد،چرابه قبرفرزندانم هم،رحم نكرديد،من واقعاشرمناك ميشوم،شايدبنوعي خود راشريك جرم آنان كه اين كاررا كرده اندميدانم،چون متاسفانه آنهاازهمنوعان من بوده اند.متاسفانه...واماچندنكته:

- به پيشنهاديكي ازعزيزانم،تصميم به ساخت كليپي دررابطه بااين فاجعه دارم،اميدوارم موفق بشوم...

- درهمين رابطه ها،حرف سياسي هم دارم،كه متاسفانه حال نوشتن نيست،ولي اینجا،مي توانيد،كمي تاقسمتي،ازآنچه دوست دارم بنويسم،راببينيد.

-ازمراسم حضوراژه اي،درجمع طلاب بسيجي،كه رفته بودم،گزارشي تهيه كرده ام كه مشغول آماده كردن(پاستوريزه كردن)آن هستم.قسمتهايي كه پخ پخ داشت،ديشب حذف كردم وامشب هم،قسمتهايي كه پس گردني وتذكرتلفني دارد،حذف ميكنم تادردسر نشود،مگه وبلاگ جاي نوشتن نظرات شخصيه...؟توکلمون بمونه،بهتره.فعلا... 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 7 بعد از ظهر توسط محمد |
يك نكته ،يك تشكر...

ايام پيروزي انقلاب است و تلوزيون اخيرا،بجاي نمايش چندباره نماهنگ هاي دهاتي سال هاي گذشته،اقدام به پخش فيلم هاي مستندو راش هاي بجامانده ازاتفاقات وحوادث آن زمان كرده است.الان كه مشغول تماشاي مراسم ورود امام خميني،ازتلوزيون بودم،ياداين نكته افتادم كه اين مراسم،توسط صداوسيماي زمان شاه پوشش داده شده وحتي قسمتهايي ازآن هم پخش زنده شده است.مشخصا،صحنه اي كه هواپيمافرود آمده ومشغول دورزدن است،كه مجري آن زمان تلوزيون،با آن صداي بشدت اورجينال وزيبايش،پشت تصاوير شروع به صحبت ميكند...بينندگان عزيز،تصاوير ورود آيةالله خميني به ميهن را،ازتلوزيون ملي ايران،تماشا ميكنيد.(اين تصوير،بهمراه صداي مجري را،من فقط يك مرتبه ازشبكه سه شنيدم،كه احتمالا ازدستشان دررفته...)

وياصحنه اي كه واحدسيار آن زمان تلوزيون كه شبيه يك اتاق 12متري متحرك است،جلوي ماشين امام خميني،حركت ميكندوفيلمبرداران روي سقف آن مشغول تصويربرداري هستند.

وقتي اين تصور درذهنم شكل ميگردكه سياستمداران ومديران زمان شاه،خوش سليقه تر،وبا سياست ترازحاكمان الان بوده اند، حسرت ميخورم.نه براي اينكه آنهاديگرنيستند،نه...،براي اينكه پس چه زماني صداوسيماوديگرارگان هاي تبليغي مملكت ما ميخواهند،كمي شيوه برخورد صحيح بامردم را،يادبگيرند،وكي ميخواهند دست ازاين كج سليقگي مزمن واين توهم توطئه هميشگي بردارندواين مساله را بفهمندكه هرچه فضاي بازتر وكم اغراق تري درست كنند،نفوذ پيامشان دردل مردم بيشترخواهد بودواين مساله بيشتر ازهمه،بنفع خودحكومت است.نكته اي كه بختيار،درآن روزها فهميده بود،وسعي ميكرد باپخش مراسم ورود امام خميني ازتلوزيون وهمراه شدن دراين جهت بامردم، سلطنت راتاحدي،ازخطرسقوط وفروپاشي نجات دهد،ولي ظاهرا،اين طور كه مادرم تعريف ميكند،بمحض خارج شدن امام خميني ازهواپيما،تصوير قطع شده وعكس شاه نمايش داده ميشود،كه همين بي تدبيري والبته بي سليقگي باعث ميشود كه مردم عصباني شده وبه خيابان هابريزندوالي آخر...

البته همانقدركه سانسورخبري وتك صدايي بد است،اداي چندصدايي وفضاي باز را درآوردن،بدتراست،كاري كه صداوسيماباپخش برنامه هاي مضحكي مثل20:30وتريبون آزاد،انجام ميدهد.

بگذريم.بهرصورت،تصاويرباكيفيت،هنري والبته،فوق العاده اورجينال ورودامام خميني،حركتشان بسمت بهشت زهرا،وبالاخره آن سخنراني تاريخي،كه همه جزيي ازتاريخ اين مملكت است،نتيجه زحمات كارمندان آن زمان تلوزيون ايران است.نيستند تا تشكر كنيم،ولي همين كه بدانيم ومتوجه باشيم كه كار آنهاست،خودش نوعي تشكر است.

ديشب رفته بودم سخنراني وزير اطلاعات،نكته هاي خوبي يادداشت كردم كه درلاگ بعدي مينويسم.اين چند روزه بمناسبت ايام الله بهمن مجبوريم،متراكما،سياسي نويسي كنيم وگرنه مارو چه به اين غلطا...،فعلابااجازه...ياعلي مدد.

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد |
عزاداری بااعمال شاقه
 

این نهان مکن عصارچجوریه؟قشنگه؟

عالی،توپه توپه...بدم ببری؟

نه،ببین،داری روسیستم Play کنی،ببینم خوشم میاد یانه؟البته اگه میشه...؟

چرانمیشه آقای نعمتی،مجید،...مجید،نهان مکن ریختی توسیستم،...نه،نداریم روسیستم.

اشکال نداره...(فروشنده مشغول بازکردن یکی از cdهای اورجینال شد)

ببین،برامن داری بازمیکنی؟

آره.

اونوقت مجبورمیشم ببرمش که...

نه...دوست داشتی ببر،دوست نداشتی هم هیچ مساله ایی نیست .

میدونستی 550ملیون تومن گرفته واسه این cd...

کی داده بش...؟

شهردایه تهران،روجلدشم نوشته...

بی انصاف اونوقت 2500تومن قیمت زده...

صدای عصاربلند میشود...خلیج فارس...ماقوم فارسیم ...خشم فارس راندیده اید...باهمان سبک ولحن مخصوص خودش...

خب چطوره آقای نعمتی؟خوشت اومد؟

نه،خیلی ممنون،اینونمی برم...(باگفتن این جمله درفضایی قرارمیگیرم که همه منتظرند من یه چیز دیگه ایی ببرم ولی من چیز دیگه ای نمیخواستم...)

خب،چی بدم آقای نعمتی...؟

جانم...چیز...آها،cd مداحی قشنگ از...داری،نمیخوام روضه باشه،فقط یه نوحه معمولی باسینه زنی...

خلاصه سرتان رادرد نیاورم ،اینطوربودکه بالاخره بعداز مدتها اجبارا واتفاقایکcd مداحی خریدم.

مشغول بررسی ترک های cdشدم که باصحنه های جالب،عجیب وناراحت کننده ایی روبرو شدم که متاسفانه بادیدن آنهاخندیدم،آنهم باصدای بلند.

جمعیت حاضردرمراسم بادیدن مردی که بهمراه نوزاددرآغوشش بسمت جایگاه درحرکت است،شروع کردندبه دادزدن و برسروصورت کوبیدن.

آقای مداح نوزاد را ازآن مردگرفته وبغل کرد،و روبه جمعیت کرده وگفت:بعضیامیگن،حسین،بچه رواین طوری بغل کرده بود،که جمعیت دادشان به هوارفت...وبعضیا میگن که...وهمینطورداشت ادامه می داد که صدایی ازدهان بچه بلندشد.

مداح خنده ایی کردوگفت آخ (باالف کشیده)ومیکروفون راجلوی دهان نوزادگرفت وخطاب به او(نوزاد)گفت :تو برامون روضه بخون...!!!

بچه هم زدزیرگریه...اوووَ...اوووَ...حالا گریه نکن،کی گریه کن،واین جیغ مردم بود که داشت به آسمان میرسید،ولی جناب مداح،به این حال زار مردم هم رحم نکرد وادامه داد:من امشب نمیخواستم بچه بیارم،ولی خونت گردن خودته وا...!!!(بصورت نعره)

بعدهم بااستفاده ازنوزاد،وبایکنوع عجله توام باجدیت،دستمالی که روی سربچه بود برداشت وشروع کردبه بازآفرینی فیزیکی حادثه حضرت علی اصغردر روزعاشورا...پدرم گفت:قطعش کن.

من علاقه ای ندارم به اظهارعشق وعلاقه کسی خرده بگیرم واصولاکارخوبی هم نیست(مخصوصاکه درقالب عزاداری هم باشد)ولی یک سئوال،نه،دوسئوال...

آیاواقعا لازم است،برای عزاداری وگریه انداختن مردم،تااین حد روی نرم وشاهرگ احساسات وعواطف مردم حرکت کنیم.مگرتاالان مردم باروضه حضرت علی اصغرکه درمقاتل آمده،گریه نمیکردند،ودل نمی سوزاندند،ومگر وضعیت دین مردم این قدرخراب شده که مامجبور به شبیه سازی آن جنایات هولناک،درمقابل چشم مردم هستیم ...؟وآیاچنین عملی،به این معنانیست که عقل مردم را درچشمشان میدانیم ...یعنی مردم،اینقدر شعورشان کم است،که نمی توانند برای مظلومیت یک انسان مثل امام حسین اشک بریزند،وحتما باید روضه های آنچنانی والبته نمایشهای آنچنانی ترببینند،تاگریه ای کنند،آیا این رفتار باعث قساوت قلب نمی شود؟ اگر مردم گریه میکنند بخاطر آنست که قلبشان رقیق است. ولی اگربواسطه چند بار مشاهده این نمایشهاوطبعا عادی شدن آن جنایات،قلبشان نسبت به این مصائب سخت وقسی شد، دیگر اشکی هم درکار نخواهد بود،یادش بخیر، حاج آقا میگفتند :مابرای بریدن دست وسر و... این مسائل نیست که اشک میریزیم، بلکه بخاطر این که چرامردم بایداینطور با امام خود رفتار نمایند،گریه می کنیم .

من نمی توانم ونمی خواهم قضاوت کنم،ولی این حرکات،بیشتر ازآنکه باعقل سازگار باشد،ازروی هیجانات واحساسات است که انجام آنهااگر زیانی درپی نداشته باشد قطعا لزومی هم ندارد.

واماسئوال دوم ...

اگردرمجالس دیگر،که عنوان رزمندگان و بسیجیان وعاشقان آقاو...راندارند، والبته مداحشان هم،پای ثابت بیت رهبری نیست،ازاین حرکات اتفاق بیفتد،چه خواهد شد؟آیا بازهم این رفتار،صرفا یک عشق وعلاقه تلقی خواهدشد،یا دهها مساله و مشکل واتهام،برای آن مداح وآن هیئت،بدنبال خواهدداشت؟مگرسرنوشت آن مداح بیچاره،سید جواد ذاکرنبود،که چون وصل به این جریانات نشد،چطورمورد اذیت وآزارقرارگرفت،تاجاییکه اخیرا حتی به مرده اش هم رحم نکرده،وبا کلنگ،سنگ قبر بینوا را، تکه تکه کرده اند.

نه،این درست نیست که اگرنخواستیم،کسی را درصحنه ببینیم،و یابا او مشکلی داشتیم،اگرکاری کرد،چون او کرده،آن فعل هم بدباشد،ولی اگر همان کار را کس دیگری انجام داد،چون او نیست،فعل هم بدنباشد.حتی خدا هم،این رویه رادرمورد کسانی که کافرند ولی اعمال خوبی دارند، انجام نمیدهد و پاداش عمل خوب را، ازهرکسی که باشد(من ذکراوانثی ،صریح قرآن)بدون اینکه به هویت وعقیده فردنظرکند،خواهد داد.

بله،بادیدن این cd،که مداحش دربیت رهبری میخواند،ونام هیئتشان هم رزمندگان است ومشخص است،که متعلق به چه جریانی است،ویادآوری اتهاماتی که همین جریان حاکم به دیگران وارد میسازد،یکباردیگر یادآن حدیث نبوی افتادم که دربیان علائم آخرالزمان میگوید:وزمانی که حقایق وارونه خواهند شد وحق وباطل به جای هم خواهند نشست.

والبته،برای چندمین باریقین میکنم،که نه درآخرالزمان،بلکه متاسفانه،درته ته ته آخرالزمان نفس میکشم،...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد |
"من"واقعی

تصمیم داشتم یک مطلب مفصل،درباره کودک درون بنویسم،ولی خب، چرادروغ ...،هرچقدرسعی کردم،دیدم جزچرت و پرت وخیالات زاییده ذهن خودم،هیچ مطلبی به فکرم نمیرسد.

البته دریک مساله ایی هیچ شکی ندارم،آن هم این است که،محمد وممدباهم هستند که میتوانند"من"واقعی رانشان دهند،واگر یکی ازاین دو غایب باشد شاید نیمی ازخصوصیات"من"مخفی خواهد بود.

ولی دراین موضوع که چرا باید اصلا این مسائل رامطرح کرد وآیا این ممد همان کودک درون معروف است،ودهها مطلب دیگر،هنوزهیچ اطلاعی ندارم وبشدت ذهنم مشغول ومغشوش است .اصل مطلبی که میخواهم بفهمم این است که:رابطه این"کودک درون"که روانشناسان گفته اند وآن "نفس"که در دین آمده چیست ؟

آیا هردو یک چیزند،و یااصلا بهم ربطی ندارند و یا اصلا ...

نمیدانم.لذا تصمیم دارم بروم دنبال کتاب وتحقیق وخرخونی درباره این موضوع،اگر چیز بدرد بخوری فهمیدم،حتما مینویسم.

راستی...فرداآپ میکنم.پس فعلا...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط محمد |
ميم،عشق ميم،درخت گلابي،باغ دماوند،دوباره زندگي، باروايتي ديگر از زندگي...

دیشب،يكبارديگر پاي فيلم مهرجويي نشستم وبازهم همان احساس هميشگي مرافراگرفت،این خود من هستم که مقابل دوربینم...

میخواستم دردومین پست،درباره کودک درون بنویسم،ولی با دیدن دوباره درخت گلابی تصمیم گرفتم،تاحال وهوای فیلم ازسرم نرفته،درباره اش بنویسم ...

ازهمان لحظه شروع فيلم،باآن زندگي ميكنم،خسته نميشوم،اصلاخسته نمي شوم،بشرطي كه فيلم رامهرجويي ساخته باشد.مهمتر ازخسته نشدن،يالذت بردن ازتماشاي فيلم،بافيلم زندگي كردن است،اينكه خودرادرباغ دماوندببينم وبامحمود،وقتی ازدنیای کوچک،ولی بی نهایتش میگوید،همصداشوم و ياباحرف هاي مريم بانوتازه بفهمم كه حرف دلم چيست وياباديالوگ هامون خطاب به دكتر روانشناس،كمي تاقسمتي،بترسم كه نكنداين ديالوگ بيست سال،بعدمن باشد...خيلي دوست دارم درباره احساسم،بعدازدیدن بانو وهامون هم بنويسم،مخصوصابانو،ولي ترجيح ميدهم دوباره ببينمشان وبعددرموردشان بنويسم.

بله، اين دل پادرهواي من است كه درجستجوي يكجاي آرام وگرم لحظاتي ياروزهايي باقهرمانان داستانهای فیلمهایی بااین سبک وسیاق،زندگي ميكند،ولي فقط چندروزاست ودوباره ميشوم همان چيزي كه بودم چون من باید خود موردپسندم باشم،نه کس دیگری که مورد پسند است .

من كه تاامروزتجربه عشق ميمي نداشته ام ولي يك دوست خوب دارم كه اويك ميم داردواتفاقا عاشق ميمش هم هست.تاامروز به اودراين عشق بيجايش خرده ميگرفتم ازهمين كلمه"بيجايش"متوجه ميشوم كه هنوز،اورا نفهميده ام،ولي خب،الان كه بادنياي محمود وباغ دماوند ودرخت گلابي آشناشدم، بايداعتراف كنم،مقداري،فقط مقداری دوستم رادرک میکنم،چون خودش را،احساسش راوزندگي ذهني اش رادرفیلم ديدم ويك زاويه تاريك و فراموش شده،ازدنياي مجهولات،يااصلامعلومات ازياد رفته،برايم روشن شد.

شاید دوست من آنقدرها هم عمیق نباشد...بله،اصلاشايدمن اشتباه ميكنم واومصداق اين عشق واين داستان نباشد ولي خب،مهم نيست...چون من،يك صفحه،به دفتر فهميدنيهاي زندگيم اضافه كردم وآن صفحه،صفحه عشق یک محمود،به یک میم است...

در پایان دیالوگی که خیلی باآن زندگی کردم وواقعااز شنیدنش لذت بردم رادراینجا میاورم ومطلب راتمام میکنم.

محمود درحال صحبت باخودش ...

"دوازده سال دارم و دوازده هزارباربیش ازوسعت قلب وروح کوچکم، عاشقم.گیجم،خوابم،خشکم،دست وپاچلفتی ومغشوش ومبهوتم.خودم نیستم،خودهمیشگیم.

چه بهتر ...

الکی میخندم،ازآن خنده های شل وبی مایه وخنکی که دل آدم بزرگ هاراآشوب میکند.زشت ودراز ولغلغیم،باوجود پاهایم،که بطورترسناکی یکمرتبه رشد کرده،و با وجود بینهایت اغتشاش حسی وفکری ودلهره های مبهم،خوشبخت خوشبختم.

دو تصمیم بزرگ گرفته ام میخواهم نویسنده شوم،شاید هم شاعر،ودیگر آنکه،قسم خورده ام؛به میم،به عشق بزرگ وابدیم،وفادار بمانم،لااقل تازمانی که زنده هستم."

ازفیلم درخت گلابی،ساخته داریوش مهرجویی.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد |
شروع وبلاگ نویسی

 

بالاخره فشاركاملا غيرمستقيم دوستان ازیک طرف، وقلیان افکارونظرات وایده هاو دردهاومصائب ومظالم ونامرديهاو...ازطرف دیگرباعث شداین جانب بارعایت کلیه جوانب واصول اسلامی واخلاقی والبته قانوني، دریک اقدام شجاعانه(واقعاشجاعت ميخواد...) دست به نوشتن وبلاگ بزنم.

اصولا درطول این بیست واندی سال که ازعمر نسبتا بابرکتم میگذرد(تااینجاش که بابرکت بوده)اهل نوشتن نبودم،چون مغزم آنقدرپیچیده کارمیکند وافکارم راغنی سازی میکند(بدون نظارت آژانس)که قلم وکاغذ توان انتقالش را به مخاطب ندارد.

بحث نوشابه وهندوانه ودیگراقلام هم نیست.بقول یک دوستی:پوشیده چه گويم،همينم كه هستم... ولي خب،حالاديگه ميخوام كم كم بنويسم، تاچه پيش آيد...

اصولاهميشه درزندگي به بي ريايي اهميت زيادي(خيلي زياد) داده ام ونفعي كه ازاين جهت عايدم شده خيلي بيشتراز ضررش بوده است، چه دررفتارم وچه درگفتارم... پس اگر قرار شد به سلامتي وبخوشي وبلاگ بنويسم مطمئن باشيد بي ريامينويسم.درپايان مطلب هم اين نكته راعرض كنم كه چون خودم عكاسم(يه چيزي بين آماتوروحرفه اي) وهميشه به عكس اهميت زيادي مي دهم وتصميم جدي هم دارم كه براي هرپست يك عكس درج كنم لذا  وبلاگم راطوري تنظيم كردم كه درصفحه اول يك پست ديده شودتاوبلاگ سريع بالا بيايد...البته الان چون هاردم خراب است عكس ندارم بگذارم (سالي كه نكوست ازبهارش پيداست) راستي من اصلا نگران آمارنيستم براي من دونفر كه دائما بخونن، يعني مطالعه كنند،بهتره از 20 نفره كه هرسه پست يه بار،يه نگاهي بيندازند. فعلابااجازه،ياعلي مدد...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا